تنوع و جذابیت در کلاس های آموزش قرآن

یکی از راه های ایجاد تنوع وجذابیت در کلاس درس قرآن ، استفاده مناسب ازمطالب جالب مخصوصاً لطیفه های شاد و آموزنده است.ضمن دعوت برای مطالعه این صفحه،شماهم لطایف جالب خودتان رابرای ماارسال نمایید.

1- شوخیهای پیامبر                                                    2- شوخی یاران با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)

3- شوخی یاران با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله                           4- لطایف قرآنی

5- لطایفی از معصومین                                                 6- لطایفی از دانشمندان

7- لطیفه‌هایی از پادشاهان                                              8- لطیفه‌های از غلامان

9- لطایفی نماز جماعت                                               10- خاطرات حاج آقا قرائتی

 

                                              شوخیهای پیامبر

نشاط  و شادی در سیره معصومان (علیه‌السلام)

نشاط و سرور بخشی از سرشت انسان است. بدین جهت قوانین روح‏ بخش اسلام به پیروان خود نشاط و شادمانی می‏بخشد. پیامبر خاتم‏نیزهمیشه شادمان بود و بر این امر تاکید می‏ورزید . افزون‏براین ، بعضی از روایات نشان می‏دهد معصومان(علیهم السلام)درکجا ودر پی چه مسایلی شاد می‏شدند وبرای شاد و بودن چه برنامه‏هایی‏ارائه می‏کردند.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)با یارانش مزاح می‏کرد، اجازه می‏داد یاران با وی مزاح کنند وگاه به شوخی یاران با یکدیگر ، گوش می‏سپرد و تبسم می‏فرمود . او هرگز شادیهای یارانش را برهم نمی‏زد مگر وقتی ‏سخن یا عملی خارج از محدوده شرع از آنها مشاهده می‏کرد.

آیا ظاهر شدن آثار آن همه خوشحالی بر چهره شریف پیامبر و یا دیگر رهبران امت در اثر عملکرد خوب برخی از پیروان وعلاقه‏مندان دلیل سرور و شادمانی اهل‏بیت(علیهم السلام)نیست؟

البته این شادمانیها با عربده کشی‏ها و خنده‏های غیرمُجازی که ‏گاه به سلامت و امنیت و نشاط و حتی حیثیت ‏یک ملت و مذهب زیان ‏می‏رساند،تفاوت دارد.آن گونه شادیها رانه دین تایید می‏کندنه عقل سالم.

 

 

 • چهره همیشه شاداب پیامبر و علی(علیهما ‌السلام)

چهره مقدس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)هرگز درهم کشیده و گرفته نبود مگر هنگام‏ نزول آیات موعظه یا نزول آیات قیامت که هر شنونده را دچار افسردگی و دگرگونی غیر قابل وصف می‏کرد.

فیض کاشانی می‏نویسد: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) هنگام ملاقات یارانش چهره‏اش بیش ‏از دیگران شاداب و خندان بود. گاه چنان می‏خندید که دندانهای ‏مبارکش نمایان می‏شد.

 

 • گشاده رویی و خوش طبعی علی(علیه‌السلام)

مرحوم قمی می‏نویسد: حُسن خلق و شکُفته رویی آن حضرت چنان بودکه دشمنانش بدین سبب بر وی خرده می‏گرفتند. عمروبن عاص می‏گفت:

او بسیار خوش طبعی می‏کند. البته عمرو این سخن را از عمر آموخته بود.

او برای اینکه خلافت را به آن حضرت نسپارد، خوش طبعی را عیب‏علی (علیه‌السلام) شمرد.

روزی معاویه به قیس بن سعد گفت:خدا رحمت کند ابوالحسن را که بسیار خندان وشکفته وخوش طبع بود.

قیس گفت: آری چنین بود؛ رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) نیز با یارانش خوش طبعی‏می‏کرد و خندان بود. ای معاویه! تو به ظاهر او را مدح می‏کنی اما هدفت ‏بدگویی و خرده‏گیری است. اما بدان به خدا سوگند، آن حضرت‏ با آن شکُفتگی و خندانی، هیبتش از همه فزونتر بود؛ و آن هیبت ‏به ‏سبب تقوایش بود....

 • شوخی و مزاح پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) با یاران

گاه پیامبر با یارانش مزاح کرده، آنها را شادمان می‏ساخت و می‏فرمود:

«انی لامزح و لااقول الا الحق.» ، من مزاح می‏کنم و جز حق چیزی نمی‏گویم.

طریحی هم می‏نویسد: «کان رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) یداعب الرجل یرید ان ‏یسره‏» پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) با انسان به قصد آن که شادمانش سازد شوخی می‏کرد.

نکته قابل دقت این است که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) خود مزاح را آغاز می‌کرد و برآن بود بدین وسیله سرور و نشاط را در یارانش زنده نگه دارد.

این کار پیامبر بزرگوار اسلام در رفع خستگیها و فشارهای ناشی ازمشکلات زندگی یارانش موثر بود. نمونه‌های زیر بخشی از لطایفی است که از آن حضرت ثبت شده و به دست ما رسیده است، بخوانید:

 1- آرامتر برو که بلورها نشکنند

در یکی از مسافرتها، غلام سیاه و خوش صدایی به نام «انجشه‏» همراه حضرت بود که به دستور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) آواز ویژه تند رفتن شتران ‏می‏خواند. و در آن کاروان برخی از زنان پیامبر و ام‏سلیم نیز حضور داشتند.

انس می‏گوید: حضرت گاهی با انجشه شوخی می‏کرد و می‏فرمود:

«رویدا یا انجشه لا تکسر القواریر (یعنی ضعفه النساء.»

انجشه! قدری آرامتر بران تا بلورها خرد نشود.(یعنی زنان آزار نبینند).

 2- چه کسی این بنده را می‏خرد!

روزی حضرت بازوی یکی از یارانش را از پشت‏سرگرفته و فرمود:

چه کسی این بنده را می‏خرد؟ [یعنی بنده خدا را و مراد پیامبر  از این کاری مزاح بود].

 3- پیر زنها  به بهشت نمی‏روند.

روزی پیامبراکرم(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)به پیرزنی از طایفه اشجع فرمود: ای‏اشجعیه! بدان هرگز پیرزن داخل بهشت نمی‏گردد.

پیر زن از شنیدن این حرف اندوهگین شد. بلال از راه رسید و با مشاهده آن صحنه، وضعیت زن را برای پیامبر نقل کرد. حضرت به بلال‏فرمود: سیاه چهرگان هم به بهشت نمی‏روند. بلال نیز مانند پیر زن اندوهگین گشت. عباس، عموی پیامبر، بر آنها گذشت و پس از آگاهی ‏از حالشان، ماجرا را برای پیامبر بازگفت. پیامبر فرمود: پیرمردها  هم به بهشت گام نمی‌نهند.

آنگاه رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) هرسه را طلبید و فرمود: خداوند اینان را بابهترین شکل ظاهری داخل بهشت می‏گرداند. سپس فرمود: خداوند آنهارا در قالب جوانانی نورانی وارد بهشت می‏سازد.

 4- او همان نیست که در چشمانش سفیدی هست؟!

ابن شهرآشوب می‏نویسد: روزی آن حضرت به زنی که از همسرش سخن‏می‏گفت، فرمود: آیا او همان نیست که در چشمانش سفیدی است؟ زن‏بلافاصله گفت: نه. آنگاه به خانه رفته، ماجرا را برای شوهرش بازگفت. او که دریافته بود پیامبر مزاح کرده است. به همسرش‏گفت: آیا نمی‏بینی سفیدی چشمم از سیاهی‏اش زیادتر است؟

5- شوخی و مزاح با امیرمومنان(علیه‌السلام)

روزی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و علی(علیه‌السلام) کنار یکدیگر خرما می‏خوردند. حضرت هسته ‏خرمایی که می‏خورد، نزد علی(علیه‌السلام)می‏گذارد. هنگامی که از تناول خرما دست کشیدند، تمام هسته‏های خرما نزد علی(علیه‌السلام)جمع شده بود.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) به علی(علیه‌السلام) فرمود:

«یا علی انک لاکول.»

ای علی! بسیار می‏خوری.

علی(علیه‌السلام) گفت: «یا رسول الله الاکول من یاکل الرطب و النواه‏»

ای رسول خدا! بسیار خور کسی است که خرماها را با هسته‏اش‏خورده است.

 6- دست گذاردن بر چشم برخی یاران

حضرت برخی یاران را از پشت‏سر بغل می‏گرفت و دو دستانش را بر چشمانشان می‏گذارد تا آنها را بیازماید آیا می‏توانند با چشم‏بسته طرف مقابل را تشخیص دهند؟ 

***** 

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) با یارانش مزاح می‏کرد، اجازه می‏داد یاران باوی مزاح کنند و گاه به شوخی یاران با یکدیگر، گوش می‏سپرد و تبسم می‏فرمود. او هرگز شادیهای یارانش را برهم نمی‏زد مگر وقتی‏ سخن یا عملی خارج از محدوده شرع از آنها مشاهده می‏کرد.

آیا ظاهر شدن آثار آن همه خوشحالی برچهره شریف پیامبر و یادیگر رهبران امت در اثر عملکرد خوب برخی از پیروان وعلاقه‏مندان دلیل سرور و شادمانی اهل‏بیت(علیهم السلام) نیست؟

در قسمت پیشین شادمانی‌ها و شوخیهای پیامبر را برایتان ارائه کردیم و اکنون در پی این نوشتار ارتباط اطرافیان آن حضرت را با ایشان برایتان بازگو می‌کنیم:

شوخی یاران با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)

پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)به دیگران اجازه می‏داد با او مزاح کنند. نعیمان ‏بدری یکی از یاران همیشه شاد پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) گاه با آن حضرت شوخی‏ می‏کرد و حضرت را می‏خنداند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) نه تنها موضع منفی نمی‏گرفت ‏بلکه تبسم می‏فرمود.

روزی نعیمان به مرد عربی که عسل می‏فروخت، رسید. ظرفی عسل ‏گرفت و به خانه عایشه آورد و به او تحویل داد. و مرد عرب را بر در خانه ‏پیامبر نگه داشت و خود رفت. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) چنان اندیشید که نعیمان‏ عسل را به رسم هدیه آورده است. بدین جهت آن را قبول کرد و به‏ درون خانه رفت. نعیمان بار دیگر از جلوی خانه پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) عبورکرده ملاحظه کرد که مرد عرب هنوز بر در خانه ایستاده است. مدتی‏بعد، مرد عرب اهل خانه را مخاطب قرار داد و گفت: اگر پولش را نمی‏دهید، عسل را برگردانید.

پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) از ماجرا با خبر شده، بی درنگ قیمت آن را به مرد عرب پرداخت. آنگاه به نعیمان فرمود: چه چیز تو را واداشت چنین‏کنی؟

نعیمان گفت: دیدم پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) عسل دوست دارد. فرصت را غنیمت‏ شمرده، چنین کردم.

 • شوخی مرد عرب در یکی از حالات سخت

روزی حضرت بسیار اندوهگین و در این هنگام مردی به دیدار ایشان آمده بود.

مرد عرب خواست چیزی بپرسد، اصحاب گفتند: نپرس; چهره پیامبر چنان گرفته است که ما جرات پرسیدن نداریم.

او گفت: مرا به حال خود واگذارید، سوگند به خدایی که او را به پیامبری برانگیخت، هرگز رهایش نمی‏کنم تا خنده برلبانش ظاهرشود. آنگاه به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله)گفت: ای رسول خدا، شنیده‏ایم دجال با نان و غذا نزد مردم گرسنه می‏آید. پدر و مادرم به فدایت، آیا باید از غذا خودداری کرده، نخورم تا از لاغری بمیرم یا بهتر است نزد دجال غذای کامل بخورم و چون سیر شدم به خدا ایمان آورم.

پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) آن قدر خندید که دندانهای مبارکش نمایان شد. سپس‏فرمود: خیر، خداوند تو را به وسیله آنچه دیگر مومنان را بی‏نیاز می‏کند، بی‏نیاز می‏سازد.

 • شوخی صهیب با پیامبر 

روزی حضرت به صهیب بن سنان فرمود: با آنکه از چشم درد رنج‏ می‏بری، خرما می‏خوری؟

صهیب گفت: این چشم من درد می‏کند اما من خرما را با طرف دیگر می‏خورم.

 • شنیدن شوخیهای یاران با یکدیگر

گاه یاران در محضر رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) با یکدیگر مزاح می‏کردند و می‏خندیدند. پیامبر نیز تبسم می‏فرمود و جز در موارد خلاف شرع‏ تذکر نمی‏داد.

سماک بن حرب می‏گوید: به جابر بن سمره گفتم: آیا با پیامبر نشست و برخاست هم می‏کردی؟

گفت: آری، بسیار.

برنامه پیامبر پس از نماز صبح این بود که‏ تا آفتاب نزده، محل نمازش را ترک نمی‏کرد. در این بین، یاران درباره‏ دوران جاهلیت و برخی از کارهای جاهلانه‏شان سخن می‏گفتند و می‏خندیدند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) صدای آنها را می‏شنید و تبسم می‏فرمود.

گروهی از یاران پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) از جمله سویبط مهاجری و نعیمان بدری‏ در سفر گاه باهم مزاح می‏کردند. روزی سویبط به شوخی‏ همسفرانش را گفت: غلامی فروشی دارم، می‏خرید؟ گفتند: آری.

سویبط گفت: ضمنا بدانید او ادعایی هم دارد و به شما خواهدگفت من آزادم. پس اگر سخنش را گوش کنید، غلامم را از دست می‏دهیدو ضایع خواهید کرد. پس نعیمان را غلام معرفی کرد. مسافران او را به ده قلایص خریدند و سپس نزد نعیمان آمده، طنابی برگردنش‏افکندند. نعیمان گفت: این مرد با شما شوخی کرده، من آزادم.

خریداران اظهار داشتند: از پیش با خبر بودیم چنین سخن خواهی‏گفت.

آنگاه او را کشان کشان با خود می‏برند. در این لحظه، دوستان‏ همسفرش که از این جریان سخت می‏خندیدند. دنبال خریداران ‏رفته، آزادش کردند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) باشنیدن این ماجرا تا مدتی‏ می‏خندید.

 • توصیه و تشویق به مزاح و شوخی

پیامبر و معصومان (علیهم السلام) علاوه بر این که خود چهره شادابی ‏داشتند به دیگران نیز سفارش می‏فرمودند که هرگز با چهره‏های عبوس و گرفته رو به رو نشوید.

یونس شیبانی می‏گوید: به محضر امام صادق(علیه‌السلام)رسیدم. آن‏حضرت پرسید: مزاح شما با یکدیگر چگونه است؟ جواب دادم کمتر با یکدیگر مزاح می‏کنیم.

حضرت فرمود: چنین نباشید; زیرا شوخی و مزاح بخشی از حسن خلق‏است و شما با این شوخی برادرت را خوشحال می‏کنی. رسول‏خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) همواره شوخی می‏کرد و می‏خواست مردم را شادمان کند.

شخصی ازمحضر امام موسی بن جعفر(علیه‌السلام)پرسید: فدایت گردم، گاه درمیان گروهی هستم که می‏گویند و می‏خندند، چه کنم؟ حضرت فرمود:

اشکالی ندارد به شرطی که فحش نباشد. سپس فرمود: بیابانگردی به ‏محضر رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) می‏آمد و برای آن حضرت هدیه می‏آورد; ولی چون ‏قصد بازگشت داشت، می‏گفت: رسول‏الله! بهای هدیه ما را بدهید که ‏می‏خواهم برگردم. پیامبرخدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) از شوخی این مرد می‏خندید و چون‏ غمگین می‏شد، می‏فرمود: مرد بیابانی کجاست؟ کاش می‏آمد!

 *****

معصومان(علیهم السلام) وقتی می‏شنیدند که شخصی صله رحم کرده، یا مومنی را خوشحال ساخته و یا گروهی از زندگی برادری باز کرده،بسیار خرسند و شادمان می‏شدند و پیروان خود را از این شادمانی ‏با خبر می‏ساختند تا مردم بدان کار روی آورند. در همین راستا،حضرت فرمود:

 « من سر مومنا فقد سرنی و من سرنی فقد سر الله »

کسی که مومنی را شاد کند مراشاد کرده و کسی که مرا شاد کندخدا را شاد کرده است.

با تشکر از آقای محمد جواد طبسی

منبع:http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/TheInfallibles/ProphetMohammed/2008/3/18/64288.html

 

                                                 لطایف قرآنی

اطمینان قلبی

همسایه اصمعی از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیده‌ای که حضرت ابراهیم علیه‌السلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاورده‌ای) و ابراهیم علیه‌السلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد.)

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیده‌ای که می‌فرماید : قُل لَن ینفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را می‌خواهم نه چیز دیگری را!!

مسافر آخرت

به شخصی که روزه نمی‌گرفت، گفتند : چرا روزه نمی‌گیری؟ گفت مگر قرآن را نخوانده‌ای که می‌گوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِده مِن ایامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی می‌روم. بنابراین نمی‌توانم روزه بگیرم!

انجیر

اعرابی نزد مردی که انجیر می‌خورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن می‌دانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت. اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!

 

 

 

پیامبر دروغی

شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا می‌کنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیه‌ای از قرآن بر نبوت تو دلالت می‌کند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح

دلیل ترک نماز

فردی نماز نمی‌خواند ، به او گفتند: چرا نماز نمی‌خوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمی‌خوانید؟ قرآن می‌فرماید: لا تقرَبو الصَّلاه ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاهَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.

منابع

1.       نشریه قرآنی بشارت/ج 13 و 41

منفعت چوب

شخصی در نماز جماعت حاضر شد. شنید که امام جماعت این آیه شریفه را می خواند: «بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است» (سوره توبه _97)




·         مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد شنید که امام جماعت این آیه را می‌خواند: «گروهی از عربهای بادیه نشین به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند» (سوره توبه _99)

·         مرد گفت: ای امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)

پاسخ کوبنده

اسکافی از دبیران سامانیان بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکین رفت که او را گرامی داشت. سپس بین نوح و الپتکین جدایی پیش آمد و نوح نامه‌ای آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت.

چون این نامه به الپتکین رسید بسیار آزرده شد و از اسکافی خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافی بالبداهه جواب نوح را اینگونه داد: «به‌نام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: ای نوح تو با ما جدل و گفتگو بسیار کردی اکنون اگر راست می‌گویی سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابی که دادی بیار» (سوره هود _32)(2)

دزد ناشی

عربی موسی نام صبحگاهی در باغچه مسجد وضو می‌ساخت کیسه زری یافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همین که امام جماعت به نماز ایستاد اتفاقا این آیه را خواند: «اینک بازگو چه در دست راست داری یا موسی» (سوره طه _17)

· عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحری. کیسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدی بگیرند.(3)

دیوانه عاقل

در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند.
چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید: «نخست دو تن از رسولان را فرستادیم» امیر گفت: لوز دیگری به او دادند.
چون خورد گفت: ای امیر خدای می‌فرماید: «باز رسول سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم ...» (سوره یس _14) امیر دستور داد لوز دیگری به او دادند.
چون خورد گفت: خدا می‌فرماید: «فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها بهم آمیز» (سوره بقره _260) امیر لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا می‌فرماید: «... برخی از روی خیال بافی می گویند عده آنها پنج نفر بود ...» (سوره کهف _22) لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا می‌فرماید: «اوست خدایی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید ...» (سوره حدید _4) لوز دیگری به دادند.
مجنون همینطور پشت سر هم آیه ای می خواند و لوزی می گرفت تا اینکه امیر خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پیش مجنون گذاشتند.
مجنون گفت: اگر چنین نمی کردی هر آیینه آن آیه شریفه را می خواندم که می فرماید: «و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم» (سوره صافات _147)
امیر گفت: مرحبا عجب مجنونی بودی چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خدای متعال را نشنیده‌ای که می‌فرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت»
ولید گفت: من فقط همان بهره اندک را می خواهم نه چیز دیگر را!(5)

ترس از شکر

شخصی می‌گفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجای بیاور.

تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: «اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» می‌ترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید.(6)

آیه مناسب قبر

سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم.
ندیم گفت: «این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند» سوره یس _63)(7)

لعنت بر خودت

کودکی در مکتب خانه قرآن می‌خواند و از روی عادت این آیه را تکرار می‌کرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمی و محقق است» (سوره حجر _35)


شخصی شنید و گمان کرد که کودک با اوست پس عصبانی شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالی که خیلی متعجب بود گفت: در قرآن چنین نیست آیا من هم بگوییم؟!!(8)

 

 

 

 

لقب مناسب

یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت: برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن ندیم پس از لحظه‌ای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسبتر از (نعوذ با...) نیست!(9)

اذان نماز

موذنی اذان می‌گفت و مردم با عجله و شتاب روی به مسجد می‌نهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت می‌گرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جای «حی علی الصلاه» می‌گفت (حی علی الزکوه) مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت می‌گرفتند!(10)

بخیل زیرک

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه‌ای را به کوزه‌گر داد.
کوزه‌گر پرسید: بر روی کوزه‌ات چه بنویسم؟
بخیل گفت: بنویس هرکس از آن بنوشد از من نیست.
کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه بنویسم.
بخیل گفت: بنویس هر کس از آن نخورد از من است.(11)

حافظ فراموشکار

روزی حافظ قرآنی می‌خواست برای مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحیم. یس) بقیه را فراموش کرد. از این رو مدتی ساکت ماند.
پس از مدتی یکی از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکیم) را فراموش کرده‌ای (صدق الله العلی العظیم) را که فراموش نکرده‌ای!!(12)

مبابع

1.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

3.       کشکول شیخ محمد منتظری

4.       کشکول شیخ محمد منتظری

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

6.       کشکول شیخ محمد منتظری

7.       کشکول شیخ محمد منتظری

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

9.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

10.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

11.    مکاتبه و اندیشه _شماره 12

12.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره

پسر حاضر جواب

امیر اسماعیل گیکلی پسر خوانده‌ای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب می‌کرد که چگونه به این زشتی شده است؟


قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پست‌ترین پستات برگردانیدیم.» (سوره تین _4 و 5)


چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (سوره یس _78) قاضی خجل گشت و دیگران از فطانت پسر متعجب شدند.(1)

امان از جاهل

شخصی مهمان یکی از عشایر شد و شب در خانه او خوابید. آن شخص پس از نماز صبح شروع به خواندن قرآن کرد. در آغاز تلاوت قرآن زن صاحبخانه جارویی بدست گرفت و بر سر او کوبید و با بدگویی به وی گفت: مگر در این قبیله کسی مرده است که تو قرآن می‌خوانی؟! شوهر ابتدا زن را ملامت کرد سپس از روی نصیحت به مهمان گفت: ای برادر تو باید اول یقین کنی که واقعا کسی مرده است بعد قرآن بخوانی. نه اینکه مجرد گمان مجلس عزا و ترحیم برقرار کنی!(2)

مهمان زیرک

در بغداد میهمانی به خانه شیخی آمد. شیخ به مرید خود گفت: «به فکر غذا باش» (سوره انسان _8) مرید گفت: «با کمال میل اطاعت می‌کنم» (سوره قیامت _22)
شیخ گفت: «عجله کن» (سوره غاشیه _1)
مرید زین اسب را برداشت تا به بازار برد و بفروشد. از قضا بادی شدید وزیدن گرفت و زین را در شط انداخت. نا امید برگشت. شیخ چون مرید را دست خالی دید گفت: «واقعه و اتفاقی رخ داد؟» (سوره واقعه _1)
مهمان که مردی تیز هوش و زیرک بود فورا دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا روزی ما را از آسمان بفرست» (سوره مائده _114)(3)

قضاوت عجولانه

فردی در میان اجتماعی گفت: من فتنه را دوست دارم و حق را دشمن می‌دارم و آنچه را ندیده‌ام شهادت می‌دهم. عده‌ای گفتند: قتل او واجب است، او را بکشید!


در آن میان حکیمی بود که فرمود: چرا چنین حکم می کنید؟ گفته او مورد قبول و تائید همگان است چون گفته فتنه را دوست می‌دارم یعنی مال و اولاد را دوست دارم چنانچه پروردگار فرموده است: «اِنٌما اموالکم و اولادکم فتنه»


اما گفت که حق را دشمن می دارم یعنی مرگ را دشمن می‌دارم چون مرگ حق است. و اما گفت آنی را که نمی‌بینم شهادت می‌دهم یعنی شهادت به خدای یکتای بی‌نیاز که ندیده‌ام می‌دهم. پس این مرد چیزی جز حقیقت نگفته است و سزاوار مرگ نیست.(4)

 

حکم لازم الاجرا

در زمان خلافت مامون شخصی خلافی کرد. امر به گرفتاریش شد. او فرار کرد برادرش را به عوض او گرفتند و نزد مامون بردند. مامون به او گفت برادرت را حاضر ساز مگر نه تو را به جای او به قتل خواهم رساند.
آن شخص گفت: ای خلیفه اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو حکمی بفرستی که مرا رها کند آیا آن سریاز مرا آزاد می‌کند یا نه؟
خلیفه جواب داد: آری که رها می کند.
مرد گفت: من نیز حکمی از پادشاهی آورده‌ام که اطاعت او بر تو لازم است که مرا رها سازی.
مامون گفت: آن شخص کیست و آن حکم چیست؟
مرد جواب داد: آن کس خدای تعالی است و آن حکم این آیه است: «و هیچ گناهکاری گناه دیگری را متحمل نمی‌شود» (سوره انعام _164)
مامون متاثر شد و گفت: او را رها کنید که حکمی صحیح آورده است!(5)

سلام بی اعتنایی

مهدی عباسی سومین خلیفه عباسی بود. او پسر منحرفی به نام ابراهیم داشت که نسبت به حضرت علی کینه خاصی می‌ورزید. روزی نزد مامون هفتمین خلیفه عباسی آمد و به او گفت: در خواب علی علیه‌السلام را دیدم که با هم راه می‌رفتیم تا به پلی رسیدیم که او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا می‌کنی که امیر بر مردم هستی ولی ما از تو به مقام عمارت و پادشاهی سزاوارتریم. اما او به من پاسخ کامل و رسایی نداد.

·         مامون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟

·         ابراهیم گفت: چند بار به من سلام کرد و گفت: سلاما . . . سلاما

·         مامون گفت: او تو را نادانی که قابل پاسخ نیستی معرفی کرده است چرا که قرآن در توصیف بندگان خاص خود می‌فرماید: «بندگان خاص خداوند رحمان ، کسانی هستند که با آرامش و تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامیکه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام می‌گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری از کنار آنان می گذرند.» (سوره فرقان _63)

·         ابراهیم شرمنده شد و گفت: ای کاش این داستان را برای تو بازگو نمی‌کردم.(6)

طفیلی و قرآن

·         از طفیلی پرسیدند: کدام سوره برای تو شگفت انگیز است؟

·         گفت سوره مائده ! «مائده به معنای سفره آراسته از غذاست»

·         پرسیدند: کدام آیه؟

·         گفت: آیه «بگذار آنها بخورند و بهره گیرند» سوره حجر)) _3)

·         گفتند: دیگر کدام آیه؟

·         گفت: آیه «داخل این باغها شوید با سلام و امنیت» (سوره حجر _46)

·         بازهم گفتند: پس از آن کدام آیه را دوست داری؟

·         گفت: «و هیچگاه از آن اخراج نمی گردند» (سوره حجر -48)(7)

قرآن با صدای خروس

ابو حاتم سیستانی از دانشمندان مشهور بصره در قرن سوم هجری بود. او هنگام مسافرت به بغداد وارد مسجدی شد. شخصی از ابو حاتم معنی آیه «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً ؛ خود و افراد خانواده خود را از آتش جهنم حفظ کنید» (سوره تحریم _6) را پرسید. ابو حاتم گفت که (قو) یعنی خود را نگه دارید. آن شخص پرسید مفرد آن چیست؟ او پاسخ داد (قِ ، قیا ، قوا ، قی ، . . . )
مردی در گوشه مسجد نشسته بود. از شنیدن سخنان ابو حاتم و آن شخص ناراحت شد. به سرعت از مسجد بیرون رفت و به قاضی شکایت کرد که گروهی از زنادقه و کفار در مسجد با صدای خروس قرآن می‌خوانند. طولی نکشید که پاسبانان وارد مسجد شدند و ابو حاتم و آن شخص را به حضور قاضی بردند. مردم زیادی برای تماشا و آگاهی از محاکمه و کیفیت اجرای حکم در اطراف دادگاه اجتماع کردند.
قاضی پرسید: قضیه شما چیست؟ هنگامیکه ابو حاتم ماجرای پرسش و پاسخ را برای او توضیح داد قاضی تعجب کرد و گفت: چرا دانشمندی مانند شما در حضور عوام نادان چنین بحث می‌کند؟ سپس به او شفارش کرد که مبادا بی احتیاطی کنید و این موضوع دوباره تکرار شود. آنگاه مردم را پراکنده ساخت. ابو حاتم همان روز از بغدا حرکت کرد و تا پایان عمر به آن شهر باز نگشت.(8)

مبابع

1.       مکاتبه و اندیشه _ شماره 12

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

3.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 40

4.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

6.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

7.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

لطایفی از معصومین

پیرزنان به بهشت نمی‌روند

روزی صفیه عمه حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزد ایشان آمد و گفت: یا رسول اله دعا کن تا من به بهشت بروم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به شوخی فرمودند: زنان سالخورده به بهشت نمیروند.

صفیه سخن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را باور کرد و با حالتی اندوهگین قصد رفتن کرد.

پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: سخنی که گفتم درست است به دلیل ‌اینکه در قیامت پیرزنان ابتدا جوان می‌شوند آنگاه به بهشت می‌روند "و زنان زیبا آنها را در کمال حسن و زیبایی بیافریدیم و آنان را شوهر دوست ، جوان و همسال قرار دادیم" (سوره واقعه _ 34 ، 36)

عاقبت نیکی

روزی حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام در میان اصحاب خویش فرمود که من در تمام عمر خودم در حق کسی نه نیکی کرده‌ام نه بدی. یاران گفتند: یا علی ما معنی این سخن را نمی‌دانیم.
حضرت فرمودند: هر کسی در حق کسی نیکی کند در واقع به خود نیکی کرده و هر کس در حق کسی بدی کند سزای ان به خودش باز می‌گردد پس در حق خودش بدی کرده. (سوره زلزال(( _ 809)

آیه نجات بخش

روزی عده‌ای از اشراف و بزرگان خانه ((امام حسن علیه‌السلام مهمان بودند. غلام امام هنگام آوردن ظرف طعام شتاب کرد و همه غذا به زمین ریخت و مقداری از آن روی جامه‌های حضرت پاشید امام خشمگین شد و نزدیک بود که غلام از ترس بیهوش گردد. در این حال غلام آیه‌ای به ذهنش رسید و آن را بر زبان راند که "کسانی که خشم و غضب خود را فرو می‌خورند" (سوره آل عمران _ 134)
امام فرمود: خشم خود را فرو خوردم.
غلام دوباره آیه‌ای خواند: "کسانی که بدی مردم را ببخشند" (سوره آل عمران _ 134)
امام پاسخ فرمود: تو را بخشیدم.
غلام اینبار هم آیه‌ای خواند: "خداوند احسان کنندگان را دوست دارد" (سوره آل عمران _ 134)
امام علیه‌السلام پانصد دینار به غلام بخشید و فرمود برو که تو آزادی.(1)

لطایفی از دانشمندان

نامه دزدی

شخصی نامه‌ای در کمال فصاحت و بلاغت و آراسته به آرایه‌های لفظی و معنوی برای صاحب بن عباد (وزیر دانشمند ایرانی که اولین کسی بود که لقب صاحب داشت و از وزیران دیلمیان بود) نوشت. وقتی صاحب ، نامه را خواند فهمید که اکثر مطالب نامه از نوشته‌های خود اوست که نویسنده با مهارت آنها را در نامه خود جای داده.
پس در جواب خود جای داده
پس در جواب آن شخص این آیه قران را نوشت "این محصول ماست که به سوی خود ما باز گردانده شده" (سوره یوسف _ 65)

جواب قرآنی

یکی از دانشمندان عرب گوید: به وزیر خلیفه شکایت کردم که دشمنان بسیاری دارم و همه برای آزار من دست به یکی کرده‌اند.
وزیر گفت: "دست خدا بالای همه دستهاست" (سوره فتح _ 10)
گفتم: مکر و حیله آنها بسیار است گفت: "مکر بد و فکر بد جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد" (سوره فاطر _ 43)
گفتم من تنها یاوری ندارم ولی آنان بسیارند.
گفت: "چه بسیار آمده که گروهی اندک به یاری خدا بر سپاهی غالب شده‌اند خدا یاور صابران است" (سوره بقره _ 249)

لطیفه‌هایی از پادشاهان

منطق قرآنی

وقتی عمرولیث (دومین پادشاه صفاری) به نیشابور وارد شد سپاهان او در خانه‌های مردم می‌گرفتند و اوضاع اهل شهر بسیار سخت شده بود.
در این هنگام زنی برای دادخواهی نزد لیث رفت و گفت من زنی بیوه هستم و چهار کودک خرد سال دارم و در این شهر خانه‌ای دارم که لشکریان تو آن را تصرف کرده‌اند و ما آواره کوچه‌ها گشته‌ایم اگر دستور دهی که خانه ما را به ما برگردانند و ما را از خواری و رسوایی نجات دهی از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.
لیث خشمگین شد و گفت: سپاهان من از سیستان خانه و کاشانه‌ای با خود نیاورده‌اند مگر تو در قرآن نخوانده‌ای که: "پادشاهان به هر شهری که وارد می‌شوند آن را خراب می‌کنند و عزیزان آن شهر را خوار و بی مقدار کنند" (سوره نمل _ 34)

زن گفت: ای پادشاه مگر تو آیه بعد از این را فراموش کرده‌ای که در حق ظالمان و خانه‌های آنها فرموده که: "این است خانه‌های بی صاحب ایشان که چون ظلم کردند همه ویران شد و در این کار هلاکت ستمکاران) برای دانایان آیت عبرت است" (سوره نمل _ 52)
عمرولیث از شنیدن این آیه چنان متاثر شد که به گریه افتاده و دستور داد که تمامی سپاهان از شهر خارج شوند.

لطیفه‌های از غلامان

تقدم مال بر فرزند

خواجه‌ای مال خود را بین فرزندانش تقسیم می‌کرد و غلامی خردسال داشت.
غلام گفت: ای خواجه اول به من چیزی بده بعد به فرزندانت.
خواجه پرسید چرا؟

غلام جواب داد: برای اینکه خداوند در قرآن می‌فرماید: "مال و فرزندان زینت زندگانی دنیوی هستند..." (سوره کهف _ 46). و در این آیه مال را از فرزندان مقدم آورده ، من هم که جزو اموال تو هستم پس بر فرزندانت تو تقدم دارم.
خواجه با شنیدن سخن خردمندانه و زیرکانه غلامش ، خوشحال شد و او را آزاد کرد.

لطایفی نماز جماعت

راهنما

عالمی در نماز جماعت آیه‌ای خواند و دنباله آیه را فراموش کرد. کسانی که به او اقتدا کرده بودند به جهت احترام چیزی نمی‌گفتند تا یادش آید.
سرانجام پس از مدتی ان عالم چون دید بقیه آیه یادش نمی‌افتد این آیه را خواند "... آیا در میان شما یک مرد خیرخواه رشید نیست." (سوره هود _ 78)


در این هنگام یکی از نمازگران که مقصود امام جماعت را فهمیده بود دنباله آیه فراموش را به یادش آورد.

اگر نوح نمی‌رود دیگری را بفرست

مردی عرب به نماز جماعت ایستاده بود ولی بسیار عجله داشت و می‌خواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد.
پیشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه سوره نوح را شروع کرد و گفت: "ما فرستادیم نوح را..." (سوره نوح _ 1)

اما دنباله آیه را فراموش کرده بود و مدتی نمازگزاران را منتظر گذاشت.
مرد عرب که نمی‌توانست صبر کند با صدای بلندی گفت: ‌ای قاری! اگر نوح نمی‌رود کس دیگری را بفرست و ما را بیش از این در انتظار مگذار.

منبع

·  گنجینه لطایف _ فخرالدین علی صفی

خاطرات حاج آقا قرائتی

روزی که به تلویزیون رفتم

خدا رحمت کند شهید مطهری را. چون مرا می شناخت و برنامه های مرا دیده بود، همان سال 58 مرا به تلویزیون معرفی کرد. به سراغ رئیس وقت صدا و سیما رفتم . ایشان گفت : تلویزیون جای آخوند نیست ، جای هنر است .
گفتم : احتمال نمی دهی من معلّم هنرمندی باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقی بردند که عدّه ای از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چیست ؟
گفتم : من  معلّم هستم و می خواهم درس دین بدهم ، از این لحظه تا دو ساعت می توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم که نتوانید لب های خود را جمع کنید.
ساعت گذاشتند ومن برنامه بسیار شادی را اجرا کردم و بالاخره ورود من به تلویزیون مورد قبول واقع شد.
 

 

کتک مبارک !

مرحوم پدرم اصرار زیادی داشت که من محصل  روحانی شوم و من مخالف بودم و به دبیرستان رفتم .

روزی گزارش چند نفر از همکلاسی هایم را به مدیر دادم که اینها در مسیر راه اذیت می کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد. آنها هم  در مسیر برگشت  کتک مفصّلی به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بی حال روی زمین افتادم و به سختی خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چی شده ؟ گفتم : هیچی ، می خواهم بروم حوزه علیمه و طلبه شوم .
راستی چه خوب شد آن کتک را خوردم!

به شما حجره می دهیم

سالهای اوّل طلبگی در قم ، خواستم در مدرسه  آیه الله گلپایگانی (ره ) حجره بگیرم ودرس بخوانم . گفتند: به کسانی که لباس روحانیت نپوشیده اند حجره نمی دهند.

خودم خدمت ایشان رسیدم ، فرمود: شما که لباس ندارید معلوم است کم درس خوانده اید. به ایشان عرض کردم  به من حجره ندهید، ولی اجازه دهید یک مثال بزنم !

گفتم می گویند فردی در کاشان به حمام رفت ، وقتی لباسهایش را بیرون آورد همه گفتند: اه ، اه ، چه آدم کثیفی ! 

لباسهایش را پوشید تا از حمام بیرون برود، گفتند: کجا می روی ؟ گفت : می روم حمّام تا تمیز شوم بعد بیایم حمّام !

 گفتم حال حکایت شماست که می گوئید برو درس بخوان بعد بیا اینجا درس بخوان ، اول روحانی شو بعد بیا اینجا روحانی شو. وقتی این مثال را زدم ایشان خیلی خندید و فرمود: به شما حجره می دهیم ، شما اینجا بمانید.

 

خنده پدرم

روزهای اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدیم قم و خانه ای اجاره کردیم . یک اطاق 12 متری داشتیم ، ولی یک فرش 6 متری . پدرم آمد منزل ما احوال پرسی ، گفتم : اگر یک فرش 12 متری  داشتیم و این اطاق فرش می شد زندگی ما کامل بود. پدرم خندید! گفتم : چرا می خندید؟ گفت : من 80 سال است می دوم زندگی ام کامل نشده ، خوشا به حال تو که با یک فرش زندگی ات کامل می شود.

جشن عمّامه گذاری

رسم است که طلاب علوم دینی ، برای عمّامه گذاری جشن می گیرند. مقداری سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاریم بود، رفتم خدمت آیه الله العظمی گلپایگانی (ره ) عرض کردم اجازه بدهید از این سهم امام برای جشن عمّامه گذاری استفاده کنم ؟ ایشان فرمودند: ما که برای عمّامه گذاری جشن نگرفتیم ، ملاّ نشدیم !؟

جایزه ویژه !

یک روز در منزل دیدم خانم دستگیره هایی دوخته که با آن ظرفهای داغ غذا را بر می دارند که دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس بردم .

وقتی خواستم جایزه بدهم به طرف گفتم : یکی از این سه جایزه را انتخاب کن :  یک دوره تفسیر المیزان یا سه هزار تومان پول یاچیزی که به آتش دنیا نسوزی .
گفت: مورد سوّم. من هم دستگیره ها را به او دادم. همه خندیدند.

  خوابم  که نماینده امام نیست !

تا دیر وقت در جایی مهمان بودم ، موقع خوابیدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بیدار کن . گفت : عجب ! شما که نماینده امام هستی ، گفتم : آقا! خودم نماینده امام هستم ، خوابم که نماینده امام نیست !
 

فوتبال به جای سخنرانی

جبهه جنوب  بودم ، برادران در حال بازی بودند، خواستند بازی آنان را برای سخنرانی من تعطیل کنند، گفتم : نه ، خودم هم لباس را کندم و با آنان بازی کردم.
 
به تو بودم!

درکاشان دیوانه ای وقت نماز وارد مسجد شد و با صدای بلند به مردم گفت : همه شما دیوانه اید. همه خندیدند. گفت : همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند.

 آمد صف جلو و رو کرد به پیشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد شروع کرد و یکی یکی گفت : اقا به تو بودم ، اقا به تو بودم ، این دفعه مردم عصبانی شده دیوانه را بغل کردند و از مسجد بیرون انداختند.
از کار این دیوانه یاد گرفتم که گاهی باید گفت : اقا به تو بودم و سخنرانی عمومی تاثیر ندارد.

 

 

اطمینان قلبی

همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیدهای که حضرت ابراهیم علیهالسلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاوردهای) و ابراهیم علیهالسلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی میخواهم قلبم آرامش یابد.)

 

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیدهای که میفرماید : قُل لَن ینفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را میخواهم نه چیز دیگری را!!

 

مسافر آخرت

به شخصی که روزه نمیگرفت، گفتند : چرا روزه نمیگیری؟ گفت مگر قرآن را نخواندهای که میگوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِده مِن ایامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی میروم. بنابراین نمیتوانم روزه بگیرم!

 

انجیر

اعرابی نزد مردی که انجیر میخورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن میدانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت. اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!

پیامبر دروغی

شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا میکنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیهای از قرآن بر نبوت تو دلالت میکند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح

دلیل ترک نماز

 

فردی نماز نمیخواند ، به او گفتند: چرا نماز نمیخوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمیخوانید؟ قرآن میفرماید: لا تقرَبو الصَّلاه ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاهَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.

منابع

 

1.       نشریه قرآنی بشارت/ج 13 و 41

منفعت چوب

 

شخصی در نماز جماعت حاضر شد. شنید که امام جماعت این آیه شریفه را می خواند: «بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است» (سوره توبه _97)

·         مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد شنید که امام جماعت این آیه را میخواند: «گروهی از عربهای بادیه نشین به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند» (سوره توبه _99)

·         مرد گفت: ای امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)

پاسخ کوبنده

 

اسکافی از دبیران سامانیان بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکین رفت که او را گرامی داشت. سپس بین نوح و الپتکین جدایی پیش آمد و نوح نامهای آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت.

چون این نامه به الپتکین رسید بسیار آزرده شد و از اسکافی خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافی بالبداهه جواب نوح را اینگونه داد: «به
نام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: ای نوح تو با ما جدل و گفتگو بسیار کردی اکنون اگر راست میگویی سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابی که دادی بیار» (سوره هود _32)(2)

دزد ناشی

 

عربی موسی نام صبحگاهی در باغچه مسجد وضو میساخت کیسه زری یافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همین که امام جماعت به نماز ایستاد اتفاقا این آیه را خواند: «اینک بازگو چه در دست راست داری یا موسی» (سوره طه _17)

·         عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحری. کیسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدی بگیرند.(3)

دیوانه عاقل

 

در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند. 
چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید: «نخست دو تن از رسولان را فرستادیم» امیر گفت: لوز دیگری به او دادند. 
چون خورد گفت: ای امیر خدای می
فرماید: «باز رسول سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم ...» (سوره یس _14) امیر دستور داد لوز دیگری به او دادند. 
چون خورد گفت: خدا می
فرماید: «فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها بهم آمیز» (سوره بقره _260) امیر لوز دیگری به او داد. 
گفت: خدا می
فرماید: «... برخی از روی خیال بافی می گویند عده آنها پنج نفر بود ...» (سوره کهف _22) لوز دیگری به او داد. 
گفت: خدا می
فرماید: «اوست خدایی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید ...» (سوره حدید _4) لوز دیگری به دادند. 
مجنون همینطور پشت سر هم آیه ای می خواند و لوزی می گرفت تا اینکه امیر خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پیش مجنون گذاشتند. 
مجنون گفت: اگر چنین نمی کردی هر آیینه آن آیه شریفه را می خواندم که می فرماید: «و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم» (سوره صافات _147) 
امیر گفت: مرحبا عجب مجنونی بودی چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)

بهره اندک

 

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خدای متعال را نشنیدهای که میفرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت» 
ولید گفت: من فقط همان بهره اندک را می خواهم نه چیز دیگر را!(5)

ترس از شکر

 

شخصی میگفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجای بیاور.

تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: «اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» می
ترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید.(6)

آیه مناسب قبر

 

سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم. 
ندیم گفت: «این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند» سوره یس _63)(7)

لعنت بر خودت

 

کودکی در مکتب خانه قرآن میخواند و از روی عادت این آیه را تکرار میکرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمی و محقق است» (سوره حجر _35)


شخصی شنید و گمان کرد که کودک با اوست پس عصبانی شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالی که خیلی متعجب بود گفت: در قرآن چنین نیست آیا من هم بگوییم؟!!(8)

لقب مناسب

 

یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت: برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن ندیم پس از لحظهای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسبتر از (نعوذ با...) نیست!(9)

اذان نماز

 

موذنی اذان میگفت و مردم با عجله و شتاب روی به مسجد مینهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت میگرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جای «حی علی الصلاه» میگفت (حی علی الزکوه) مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت میگرفتند!(10)

بخیل زیرک

 

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسهای را به کوزهگر داد. 
کوزه
گر پرسید: بر روی کوزهات چه بنویسم؟ 
بخیل گفت: بنویس هرکس از آن بنوشد از من نیست. 
کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه بنویسم. 
بخیل گفت: بنویس هر کس از آن نخورد از من است.(11)

حافظ فراموشکار

 

روزی حافظ قرآنی میخواست برای مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحیم. یس) بقیه را فراموش کرد. از این رو مدتی ساکت ماند.
پس از مدتی یکی از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکیم) را فراموش کرده
ای (صدق الله العلی العظیم) را که فراموش نکردهای!!(12)

مبابع

 

1.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

3.       کشکول شیخ محمد منتظری

4.       کشکول شیخ محمد منتظری

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

6.       کشکول شیخ محمد منتظری

7.       کشکول شیخ محمد منتظری

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

9.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

10.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

11.    مکاتبه و اندیشه _شماره 12

12.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره

پسر حاضر جواب

 

امیر اسماعیل گیکلی پسر خواندهای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب میکرد که چگونه به این زشتی شده است؟


قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پست
ترین پستات برگردانیدیم.» (سوره تین _4 و 5)


چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (سوره یس _78) قاضی خجل گشت و دیگران از فطانت پسر متعجب شدند.(1)

امان از جاهل

 

شخصی مهمان یکی از عشایر شد و شب در خانه او خوابید. آن شخص پس از نماز صبح شروع به خواندن قرآن کرد. در آغاز تلاوت قرآن زن صاحبخانه جارویی بدست گرفت و بر سر او کوبید و با بدگویی به وی گفت: مگر در این قبیله کسی مرده است که تو قرآن میخوانی؟! شوهر ابتدا زن را ملامت کرد سپس از روی نصیحت به مهمان گفت: ای برادر تو باید اول یقین کنی که واقعا کسی مرده است بعد قرآن بخوانی. نه اینکه مجرد گمان مجلس عزا و ترحیم برقرار کنی!(2)

مهمان زیرک

 

در بغداد میهمانی به خانه شیخی آمد. شیخ به مرید خود گفت: «به فکر غذا باش» (سوره انسان _8) مرید گفت: «با کمال میل اطاعت میکنم» (سوره قیامت _22)


شیخ گفت: «عجله کن» (سوره غاشیه _1)


مرید زین اسب را برداشت تا به بازار برد و بفروشد. از قضا بادی شدید وزیدن گرفت و زین را در شط انداخت. نا امید برگشت. شیخ چون مرید را دست خالی دید گفت: «واقعه و اتفاقی رخ داد؟» (سوره واقعه_1)


مهمان که مردی تیز هوش و زیرک بود فورا دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا روزی ما را از آسمان بفرست» (سوره مائده _114)(3)

قضاوت عجولانه

 

فردی در میان اجتماعی گفت: من فتنه را دوست دارم و حق را دشمن میدارم و آنچه را ندیدهام شهادت میدهم. عدهای گفتند: قتل او واجب است، او را بکشید!


در آن میان حکیمی بود که فرمود: چرا چنین حکم می کنید؟ گفته او مورد قبول و تائید همگان است چون گفته فتنه را دوست می
دارم یعنی مال و اولاد را دوست دارم چنانچه پروردگار فرموده است: «اِنٌما اموالکم و اولادکم فتنه»


اما گفت که حق را دشمن می دارم یعنی مرگ را دشمن می
دارم چون مرگ حق است. و اما گفت آنی را که نمیبینم شهادت میدهم یعنی شهادت به خدای یکتای بینیاز که ندیدهام میدهم. پس این مرد چیزی جز حقیقت نگفته است و سزاوار مرگ نیست.(4)

حکم لازم الاجرا

 

در زمان خلافت مامون شخصی خلافی کرد. امر به گرفتاریش شد. او فرار کرد برادرش را به عوض او گرفتند و نزد مامون بردند. مامون به او گفت برادرت را حاضر ساز مگر نه تو را به جای او به قتل خواهم رساند.


آن شخص گفت: ای خلیفه اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو حکمی بفرستی که مرا رها کند آیا آن سریاز مرا آزاد می
کند یا نه؟


خلیفه جواب داد: آری که رها می کند.


مرد گفت: من نیز حکمی از پادشاهی آورده
ام که اطاعت او بر تو لازم است که مرا رها سازی.


مامون گفت: آن شخص کیست و آن حکم چیست؟

مرد جواب داد: آن کس خدای تعالی است و آن حکم این آیه است: «و هیچ گناهکاری گناه دیگری را متحمل نمی
شود» (سوره انعام _164)


مامون متاثر شد و گفت: او را رها کنید که حکمی صحیح آورده است!(5)

سلام بی اعتنایی

 

مهدی عباسی سومین خلیفه عباسی بود. او پسر منحرفی به نام ابراهیم داشت که نسبت به حضرت علی کینه خاصی میورزید. روزی نزد مامون هفتمین خلیفه عباسی آمد و به او گفت: در خواب علی علیهالسلام را دیدم که با هم راه میرفتیم تا به پلی رسیدیم که او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا میکنی که امیر بر مردم هستی ولی ما از تو به مقام عمارت و پادشاهی سزاوارتریم. اما او به من پاسخ کامل و رسایی نداد.

·         مامون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟

·         ابراهیم گفت: چند بار به من سلام کرد و گفت: سلاما . . . سلاما

·         مامون گفت: او تو را نادانی که قابل پاسخ نیستی معرفی کرده است چرا که قرآن در توصیف بندگان خاص خود میفرماید: «بندگان خاص خداوند رحمان ، کسانی هستند که با آرامش و تکبر بر زمین راه میروند و هنگامیکه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام میگویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری از کنار آنان می گذرند.» (سوره فرقان _63)

·         ابراهیم شرمنده شد و گفت: ای کاش این داستان را برای تو بازگو نمیکردم.(6)

طفیلی و قرآن

 

·         از طفیلی پرسیدند: کدام سوره برای تو شگفت انگیز است؟

·         گفت سوره مائده ! «مائده به معنای سفره آراسته از غذاست»

·         پرسیدند: کدام آیه؟

·         گفت: آیه «بگذار آنها بخورند و بهره گیرند» سوره حجر)) _3)

·         گفتند: دیگر کدام آیه؟

·         گفت: آیه «داخل این باغها شوید با سلام و امنیت» (سوره حجر _46)

·         بازهم گفتند: پس از آن کدام آیه را دوست داری؟

·         گفت: «و هیچگاه از آن اخراج نمی گردند» (سوره حجر -48)(7)

قرآن با صدای خروس

 

ابو حاتم سیستانی از دانشمندان مشهور بصره در قرن سوم هجری بود. او هنگام مسافرت به بغداد وارد مسجدی شد. شخصی از ابو حاتم معنی آیه «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً ؛ خود و افراد خانواده خود را از آتش جهنم حفظ کنید» (سوره تحریم _6) را پرسید. ابو حاتم گفت که (قو) یعنی خود را نگه دارید. آن شخص پرسید مفرد آن چیست؟ او پاسخ داد (قِ ، قیا ، قوا ، قی ، . . . )

مردی در گوشه مسجد نشسته بود. از شنیدن سخنان ابو حاتم و آن شخص ناراحت شد. به سرعت از مسجد بیرون رفت و به قاضی شکایت کرد که گروهی از زنادقه و کفار در مسجد با صدای خروس قرآن می
خوانند. طولی نکشید که پاسبانان وارد مسجد شدند و ابو حاتم و آن شخص را به حضور قاضی بردند. مردم زیادی برای تماشا و آگاهی از محاکمه و کیفیت اجرای حکم در اطراف دادگاه اجتماع کردند.


قاضی پرسید: قضیه شما چیست؟ هنگامیکه ابو حاتم ماجرای پرسش و پاسخ را برای او توضیح داد قاضی تعجب کرد و گفت: چرا دانشمندی مانند شما در حضور عوام نادان چنین بحث می
کند؟ سپس به او شفارش کرد که مبادا بی احتیاطی کنید و این موضوع دوباره تکرار شود. آنگاه مردم را پراکنده ساخت. ابو حاتم همان روز از بغدا حرکت کرد و تا پایان عمر به آن شهر باز نگشت.(8)

مبابع

 

1.       مکاتبه و اندیشه _ شماره 12

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

3.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 40

4.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

6.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

7.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

                                        لطایفی از معصومین

 

پیرزنان به بهشت نمیروند

 

روزی صفیه عمه حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم نزد ایشان آمد و گفت: یا رسول اله دعا کن تا من بهبهشت بروم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شوخی فرمودند: زنان سالخورده به بهشت نمیروند.


صفیه سخن پیامبر صلی
اللهعلیهوآلهوسلم را باور کرد و با حالتی اندوهگین قصد رفتن کرد.


پیامبر صلی
اللهعلیهوآلهوسلم فرمود: سخنی که گفتم درست است به دلیل اینکه در قیامت پیرزنان ابتدا جوان میشوند آنگاه به بهشت میروند "و زنان زیبا آنها را در کمال حسن و زیبایی بیافریدیم و آنان را شوهر دوست ، جوان و همسال قرار دادیم" (سوره واقعه _ 34 ، 36)

عاقبت نیکی

 

روزی حضرت امیرالمومنین علیهالسلام در میان اصحاب خویش فرمود که من در تمام عمر خودم در حق کسی نه نیکی کردهام نه بدی. یاران گفتند: یا علی ما معنی این سخن را نمیدانیم.


حضرت فرمودند: هر کسی در حق کسی نیکی کند در واقع به خود نیکی کرده و هر کس در حق کسی بدی کند سزای ان به خودش باز می
گردد پس در حق خودش بدی کرده. (سوره زلزال(( _ 809)

آیه نجات بخش

 

روزی عدهای از اشراف و بزرگان خانه ((امام حسن علیهالسلام مهمان بودند. غلام امام هنگام آوردن ظرف طعام شتاب کرد و همه غذا به زمین ریخت و مقداری از آن روی جامههای حضرت پاشید امام خشمگین شد و نزدیک بود که غلام از ترس بیهوش گردد. در این حال غلام آیهای به ذهنش رسید و آن را بر زبان راند که "کسانی که خشم و غضب خود را فرو میخورند" (سوره آل عمران _ 134)


امام فرمود: خشم خود را فرو خوردم.


غلام دوباره آیه
ای خواند: "کسانی که بدی مردم را ببخشند" (سوره آل عمران _ 134)


امام پاسخ فرمود: تو را بخشیدم.


غلام اینبار هم آیه
ای خواند: "خداوند احسان کنندگان را دوست دارد" (سوره آل عمران _ 134) 
امام علیه
السلام پانصد دینار به غلام بخشید و فرمود برو که تو آزادی.(1)

                                          لطایفی از دانشمندان

 

نامه دزدی

 

شخصی نامهای در کمال فصاحت و بلاغت و آراسته به آرایههای لفظی و معنوی برای صاحب بن عباد (وزیر دانشمند ایرانی که اولین کسی بود که لقب صاحب داشت و از وزیران دیلمیان بود) نوشت. وقتی صاحب ، نامه را خواند فهمید که اکثر مطالب نامه از نوشتههای خود اوست که نویسنده با مهارت آنها را در نامه خود جای داده.


پس در جواب خود جای داده


پس در جواب آن شخص این آیه قران را نوشت "این محصول ماست که به سوی خود ما باز گردانده شده" (سوره یوسف _ 65)

جواب قرآنی

 

یکی از دانشمندان عرب گوید: به وزیر خلیفه شکایت کردم که دشمنان بسیاری دارم و همه برای آزار من دست به یکی کردهاند.


وزیر گفت: "دست خدا بالای همه دستهاست" (سوره فتح _ 10)



گفتم: مکر و حیله آنها بسیار است گفت: "مکر بد و فکر بد جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد" (سوره فاطر _ 43)


گفتم من تنها یاوری ندارم ولی آنان بسیارند.


گفت: "چه بسیار آمده که گروهی اندک به یاری خدا بر سپاهی غالب شده
اند خدا یاور صابران است" (سوره بقره _ 249)

                                          لطیفههایی از پادشاهان

 

منطق قرآنی

 

وقتی عمرولیث (دومین پادشاه صفاری) به نیشابور وارد شد سپاهان او در خانههای مردم میگرفتند و اوضاع اهل شهر بسیار سخت شده بود. 
در این هنگام زنی برای دادخواهی نزد لیث رفت و گفت من زنی بیوه هستم و چهار کودک خرد سال دارم و در این شهر خانه
ای دارم که لشکریان تو آن را تصرف کردهاند و ما آواره کوچهها گشتهایم اگر دستور دهی که خانه ما را به ما برگردانند و ما را از خواری و رسوایی نجات دهی از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.


لیث خشمگین شد و گفت: سپاهان من از سیستان خانه و کاشانه
ای با خود نیاوردهاند مگر تو در قرآن نخواندهای که: "پادشاهان به هر شهری که وارد میشوند آن را خراب میکنند و عزیزان آن شهر را خوار و بی مقدار کنند" (سوره نمل _ 34)


زن گفت: ای پادشاه مگر تو آیه بعد از این را فراموش کرده
ای که در حق ظالمان و خانههای آنها فرموده که: "این است خانههای بی صاحب ایشان که چون ظلم کردند همه ویران شد و در این کار هلاکت ستمکاران) برای دانایان آیت عبرت است" (سوره نمل _ 52)


عمرولیث از شنیدن این آیه چنان متاثر شد که به گریه افتاده و دستور داد که تمامی سپاهان از شهر خارج شوند.

                                          لطیفههای از غلامان

 

تقدم مال بر فرزند

 

خواجهای مال خود را بین فرزندانش تقسیم میکرد و غلامی خردسال داشت.


غلام گفت: ای خواجه اول به من چیزی بده بعد به فرزندانت.


خواجه پرسید چرا؟


غلام جواب داد: برای اینکه خداوند در قرآن می
فرماید: "مال و فرزندان زینت زندگانی دنیوی هستند..." (سوره کهف _ 46). و در این آیه مال را از فرزندان مقدم آورده ، من هم که جزو اموال تو هستم پس بر فرزندانت تو تقدم دارم.


خواجه با شنیدن سخن خردمندانه و زیرکانه غلامش ، خوشحال شد و او را آزاد کرد.

                                           لطایفی نماز جماعت

 

راهنما

 

عالمی در نماز جماعت آیهای خواند و دنباله آیه را فراموش کرد. کسانی که به او اقتدا کرده بودند به جهت احترام چیزی نمیگفتند تا یادش آید. 
سرانجام پس از مدتی ان عالم چون دید بقیه آیه یادش نمی
افتد این آیه را خواند "... آیا در میان شما یک مرد خیرخواه رشید نیست." (سوره هود _ 78)


در این هنگام یکی از نمازگران که مقصود امام جماعت را فهمیده بود دنباله آیه فراموش را به یادش آورد.

اگر نوح نمیرود دیگری را بفرست

 

مردی عرب به نماز جماعت ایستاده بود ولی بسیار عجله داشت و میخواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد. 
پیشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه سوره نوح را شروع کرد و گفت: "ما فرستادیم نوح را..." (سوره نوح _ 1)


اما دنباله آیه را فراموش کرده بود و مدتی نمازگزاران را منتظر گذاشت.


مرد عرب که نمی
توانست صبر کند با صدای بلندی گفت: ای قاری! اگر نوح نمیرود کس دیگری را بفرست و ما را بیش از این در انتظار مگذار.

منبع

 

·         گنجینه لطایف _ فخرالدین علی صفی

 

خاطرات حاج آقا قرائتی

روزی که به تلویزیون رفتم

خدا رحمت کند شهید مطهری را. چون مرا می شناخت و برنامه های مرا دیده بود، همان سال 58 مرا به تلویزیون معرفی کرد. به سراغ رئیس وقت صدا و سیما رفتم . ایشان گفت : تلویزیون جای آخوند نیست ، جای هنر است . 
گفتم : احتمال نمی دهی من معلّم هنرمندی باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقی بردند که عدّه ای از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چیست ؟
گفتم : من  معلّم هستم و می خواهم درس دین بدهم ، از این لحظه تا دو ساعت می توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم که نتوانید لب های خود را جمع کنید. 
ساعت گذاشتند و من برنامه بسیار شادی را اجرا کردم و بالاخره ورود من به تلویزیون مورد قبول آنان واقع شد. 
 

کتک مبارک !

مرحوم پدرم اصرار زیادی داشت که من محصل  روحانی شوم و من مخالف بودم و به دبیرستان رفتم .

روزی گزارش چند نفر از همکلاسی هایم را به مدیر دادم که اینها در مسیر راه اذیت می کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد. آنها هم  در مسیر برگشت  کتک مفصّلی به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بی حال روی زمین افتادم و به سختی خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چی شده ؟ گفتم : هیچی ، می خواهم بروم حوزه علیمه و طلبه شوم . 
راستی چه خوب شد آن کتک را خوردم! 
 

به شما حجره می دهیم

سالهای اوّل طلبگی در قم ، خواستم در مدرسه  آیه الله گلپایگانی (ره ) حجره بگیرم ودرس بخوانم . گفتند: به کسانی که لباس روحانیت نپوشیده اند حجره نمی دهند.

خودم خدمت ایشان رسیدم ، فرمود: شما که لباس ندارید معلوم است کم درس خوانده اید. به ایشان عرض کردم  به من حجره ندهید، ولی اجازه دهید یک مثال بزنم !

گفتم می گویند فردی در کاشان به حمام رفت ، وقتی لباسهایش را بیرون آورد همه گفتند: اه ، اه ، چه آدم کثیفی ! 

لباسهایش را پوشید تا از حمام بیرون برود، گفتند: کجا می روی ؟ گفت : می روم حمّام تا تمیز شوم بعد بیایم حمّام !

 گفتم حال حکایت شماست که می گوئید برو درس بخوان بعد بیا اینجا درس بخوان ، اول روحانی شو بعد بیا اینجا روحانی شو. وقتی این مثال را زدم ایشان خیلی خندید و فرمود: به شما حجره می دهیم ، شما اینجا بمانید.

 

خنده پدرم

روزهای اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدیم قم و خانه ای اجاره کردیم . یک اطاق 12 متری داشتیم ، ولی یک فرش 6 متری . پدرم آمد منزل ما احوال پرسی ، گفتم : اگر یک فرش 12 متری  داشتیم و این اطاق فرش می شد زندگی ما کامل بود. پدرم خندید! گفتم : چرا می خندید؟ گفت : من 80 سال است می دوم زندگی ام کامل نشده ، خوشا به حال تو که با یک فرش زندگی ات کامل می شود.

 

جشن عمّامه گذاری

رسم است که طلاب علوم دینی ، برای عمّامه گذاری جشن می گیرند. مقداری سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاریم بود، رفتم خدمت آیه الله العظمی گلپایگانی (ره ) عرض کردم اجازه بدهید از این سهم امام برای جشن عمّامه گذاری استفاده کنم ؟ ایشان فرمودند: ما که برای عمّامه گذاری جشن نگرفتیم ، ملاّ نشدیم !؟ 
 

جایزه ویژه !

یک روز در منزل دیدم خانم دستگیره هایی دوخته که با آن ظرفهای داغ غذا را بر می دارند که دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس بردم .

وقتی خواستم جایزه بدهم به طرف گفتم : یکی از این سه جایزه را انتخاب کن :  یک دوره تفسیر المیزان یا سه هزار تومان پول یاچیزی که به آتش دنیا نسوزی . 
گفت: مورد سوّم. من هم دستگیره ها را به او دادم. همه خندیدند.

 

خوابم  که نماینده امام نیست !

تا دیر وقت در جایی مهمان بودم ، موقع خوابیدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بیدار کن . گفت : عجب ! شما که نماینده امام هستی ، گفتم : آقا! خودم نماینده امام هستم ، خوابم که نماینده امام نیست ! 
 

فوتبال به جای سخنرانی

جبهه جنوب  بودم ، برادران در حال بازی بودند، خواستند بازی آنان را برای سخنرانی من تعطیل کنند، گفتم : نه ، خودم هم لباس را کندم و با آنان بازی کردم. 
 

به تو بودم!

در کاشان دیوانه ای وقت نماز وارد مسجد شد و با صدای بلند به مردم گفت : همه شما دیوانه اید. همه خندیدند.

گفت : همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند.

 آمد صف جلو و رو کرد به پیشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد شروع کرد و یکی یکی گفت : اقا به تو بودم ، اقا به تو بودم ، این دفعه مردم عصبانی شده دیوانه را بغل کردند و از مسجد بیرون انداختند. 
از کار این دیوانه یاد گرفتم که گاهی باید گفت : اقا به تو بودم و سخنرانی عمومی تاثیر ندارد.

سربازی از غنیمت های جنگی ، تنعا یک عدد مشک دزدید ! فردی که او را دید و گفت :‌" و من یغلل یات بما غلّ یوم القیامه" ؛ "و هر کس خیانت کند ، روز رستاخیز انچه را در ان خیانت کرده با خود به صحنه قیامت می اورد " (سوره اعراف ایه 31 ) سرباز گفت : چه بهر ، چون در ان روز ، هم بارم سبک است و هم خوشبو .

 

در زمان هارون الرشید ، مردی ادعای پیامبریک کرد . او را پیش هارون الرشید آوردند . خلیفه دستور داد تا پیامبر دروغین را تازیانه بزنند . او را بر زمین انداختند و پشت و پهلوی او را با شلاق سیاه کردند ، و آن بدبخت ، موقع شلاق خوردن ، ناله و فریاد می کرد و خیلی بی صبری می نمود . مامون که کودکی بیش نبود و در آن جلسه حضور داشت ، نزدیک آمد و خطاب به آن مرد گفت : فاصبر کما صبر اولوالعزم من الرسل (احقاف /34) صبر کن همانگونه که پیامبران الوالعزم صبر کردند.

 

شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا می‌کنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیه‌ای از قرآن بر نبوت تو دلالت می‌کند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح

دلیل ترک نماز
فردی نماز نمی‌خواند ، به او گفتند: چرا نماز نمی‌خوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمی‌خوانید؟ قرآن می‌فرماید: لا تقرَبو الصَّلاه ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاهَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید. اطمینان قلبی
همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیده‌ای که حضرت ابراهیم علیه‌السلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاورده‌ای) و ابراهیم علیه‌السلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد.)
بهره اندک
روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیده‌ای که می‌فرماید : قُل لَن ینفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را می‌خواهم نه چیز دیگری را!!

 

کودکی در مکتب خانه برای معلم خود می خواند:

" وَ اِنَّ عَلیکَ الَّلعنَهَ اِلی یومِ الدین : و لعنت تا روز قیامت بر تو خواهد بود."(حجر/35)

و مکرر آیه را تکرار میکرد. معلم عصبانی شد و گفت:

علیک و علی والدَیکَ : بر تو و بر پدر و مادرت باد.

کودک گفت: در این قرآن که من می خوانم( علیک) هست و ( علی والدیک) نیست. آیا آنرا اضافه کنم؟!

 

 

یه روز توی جبهه عملیات در منطقه ماهوت بود فکر می کنم نصر 5 اگه اشتباه نکنم یکی از دوستان روحانی عقب لنکروز با بسیجیان داشند از یک سراشیبی تند پایین می رفتند خیلی شیب تندی داشت خیلی هم خطرناک روحانی اعلام کرد بچه ها بیایید باهم دسته جمعی آیت الکرسی رو بخونید تا مبادا خطری ما را تهدید کند همگی دسته جمعی شروع کردند و آیت الکرسی رو خوندند همینکه تموم شد کمی بعد ترمز ماشین برید و ماشین به ته دره سقوط کرد البته کسی طوریش نشد تنها یکی از بچه ها و دوستان بنده در این ماجرا به شهادت رسید
البته جمعیت زیادی عقب لنکروز بودند و با اتفاقی که افتاد خطر بزرگی از این جمع رفع شد .:

 

همتون شنیدید که اگه کسی با یک سگ برخورد کند و بترسد که مبادا اورا گاز بگیرد این آیه :

وَکَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ
و یا
صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ {البقره/171}
رو بخواند
تقریبا اولین باری که برای تبلیغ به یک روستا رفته بودم یادم می آید مسیری که میرفتم سگی وجود داشت که خیلی درنده بود و خیلی پارس می کرد همین که من به اونجا رسیدم برای اولین بار بود اولش ترسیدم بعد سرجای خودم ایستادم :غافلگیر:و آیه رو خوندم ناگهان متوجه شدم سگ سرجای خودش زمین گیر شد و کم کم آرام شد و من هم کمی بعد به راهم ادامه دادم وقتی به خانه اون روستایی رسیدم اهل خانه گفتند فلانی شب این سگ فلانی بدجور گیرمیده باهاش چکار کردی گفتم هیچ این آیه رو خوندم و کاری بهم نداشت مرد روستایی گفت خیلی عجیبه :
Tajoob:کسی از دست اون سگ نتونسته نجات پیدا کنه همه ازش می ترسند
واین بود اثر خواندن آن آیه:
salavat:

 

 

روزی یک یهودی به حضرت علی (علیه السلام ) گفت : هنوز پیامبر شما را دفن نکرده بودند که اختلاف در میان شما پیدا شد .
حضرت فرمود : اختلافی که در میان ما پیدا شد از فراق او بود نه در دین او حال آنکه پاهای شما هنوز از گل و لای نیل خشک نشده بود که به پیغمبر خود گفتید :"اجعل لنا الها کما لهم الهه "برای ما خدایی پیدا کن همچنان که بت پرستان را خدایانی است
ان یهودی از این جواب منفعل شد

 

فقیر و مامون
فقیری نزد مامون آمد و گفت: فقیرم. مامون گفت: ما همه فقیر هستیم! چنانکه خداوند می‏فرماید: (یاایهَا النّاسُ انْتُمُ الفُقَراءُ اِلَی اللّهِ)؛(1) «ای مردم! شما همگی نیازمند به خدایید.» فقیر گفت: اراده حج دارم. مامون گفت: (وَلِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَیهِ‏سَبیلاً...)(2)؛ «و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه جاوج کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند.» اگر پول نداری حج از تو ساقط است. فقیر گفت: من به امید کمک نزد تو آمده‏ام، نه سخنرانی.
__________________
1. فاطر/ 15.
2. آل عمران/97.

 

 

فردی ادعای پیامبری کرد ، به او گفتند اگر تو پیامبر هستی آن درخت را پیش ما بیاور ، گفت درخت به سمت ما بیا
درخت از جایش تکان نخورد ، چند بار تکرار کرد و اتفاقی نیفتاد و گفت : پیامبران را تکبری نیست ما به سوی او می رویم .

 

 

از آیت الله بهجت (حفظه الله) می پرسند که آقا اجازه می دهید از شما عکس بگیریم؟ ایشان می فرمایند : سالبه جزییه عکس ندارد.
این جمله نغز و کوتاه از طرفی بیانگر یکی از قواعد علم منطق است و از سوی دیگر نشاندهنده عظمت روحی آن بزرگوار که بنده کسی نیستم که نیاز به تهیه عکس از من باشد.
قابل توجه دوستان محصل ، طلبه و دانشجو بالاخص خودم که امروز درسمون رو می خونیم و فردا یادمون می ره.

 

 

مهدی عباسی، سومین خلیفه عباسی بود. او پسر منحرفی به نام ابراهیم داشت که به حضرت علی علیه‏السلام کینه خاصی داشت. وی روزی نزد مامون، هفتمین خلیفه عباسی آمد و به او گفت:در خواب، علی علیه‏السلام را دیدم که با هم راه می‏رفتیم تا به پلی رسیدیم. او مرا در عبور از پل، مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا می‏کنی که امیر بر مردم هستی؛ ولی ما از تو به مقام امارت و پادشاهی سزاوارتریم. او به من پاسخ کامل و رسایی نداد.»

مامون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟ ابراهیم گفت: چندبار به من سلام کرد و گفت: سلاما... سلاما.

مامون گفت: او تو را نادانی که قابل پاسخ نیستی، معرفی کرده است، چرا که قرآن در توصیف بندگان خاص خود می‏فرماید: «و عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمْشونَ عَلَی الارْضِ هوْنا وإذا خاطَبَهُمُ الجاهلونَ قالُوا سَلاما»؛ «بندگان [خاص خداوند] رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی‏تکبر بر زمین راه می‏روند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند [و سخنان نابخردانه گویند]، به آنها سلام می‏گویند [و با بی‏اعتنایی و بزرگواری می‏گذرند]»

 

منصور دوانقی به زیاد بن عبداللّه‏ مبلغی داد تا آن را در میان افراد نابینا و یتیم تقسیم نماید. ابو زیاد تمیمی که انسان طمعکاری بود، گفت: نام مرا در میان نابینایان بنویس! زیاد بن عبدالملک گفت: باشد می‏نویسم؛ چرا که خداوند می‏فرماید: «فَانَّها لاتَعْمیَ الاَبصارُ وَلکِنْ تَعْمی الْقُلوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ؛به درستی که چشمهای ظاهر نابینا نمی‏شود، بلکه دلهایی که در سینه‏هاست کور می‏شود.»

سپس ابو زیاد درخواست کرد که نام فرزندش نیز در دفتر نام ایتام نوشته شود. زیاد بن عبداللّه‏ گفت آن را هم می‏نویسم. هر که را تو پدری، یتیم است

 

 

از آیت الله فاطمی نیا در شرح زیارت جامعه کبیره شنیدم که این بیت حافظ خلاصه و چکیده زیارت جامعه کبیره است:
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

 

مهدی عباسی در خواب دید که صورتش سیاه شد همین که از خواب برخاست همه ی استادان تعبیر خواب را جمع کرد وخوابش را برایشان نقل نمود.هیچکس نتوانست خوابش را تعبیر کند .تا اینکه استاد ابراهیم کرمانی را آوردند.

ابراهیم گفت : تو به زودی صاحب دختر خواهی شد ؛ زیرا خداوند می فرماید:

"وَ اذا اَحَدهُم بِالاُنثی ظل وَجهَهُ مُسودا وَ هُوَ کَظیـــم" هنگامی که به آنها خبر از دختر بدهندچهره شان از خشم سیاه می شود واندوه خود را فرو می خورند .

مهدی از این تعبیر خشنود شد ودستور داد تا ده هزار درهم به او بدهند .پس از گذشت زمانی خداوند دختری به خلیفه داد . خلیفه دستور داد تا هزار درهم دیگر برای ابراهیم بفرستند

 

شخصی شنید که در شب قدر هزار مرتبه سوره إِنّا انزلناهُ، باید خواند آن شب هزار مرتبه سوره مبارکه را خواند. متاسفانه إِنّا انزلنا فی لیله القدر… می‌خواند

صبح آن روز او را دیدند که تسبیح در دست دارد و می‌گوید هُ هُ هُ هُ



به او گفتند چرا چنین می‌گویی؟



گفت: دیشب هُ إنّا انزلناه را نگفته‌ام، اکنون دارم جبران می‌کنم.

 

"حکیم خاقانی"وارد مجلسی شد.او را پایین تر از شخصی بی فضیلت نشاندند. ناراحت شد وفورا خطاب به مرد بی دانش چنین گفت:

گر فروتر نشست خاقانی
نه ورا عیب و نه تورا هنر است
"قل هُوَالله" نیز در قرآن
زیر "تَبَت یَدا اَبی لَهَب" است

 

فردی در اجتماعی گفت: من فتنه را دوست دارم و حقّّ را دشمن می‌دارم و آنکه را ندیده‌ام شهادت می‌دهم.
عده‌ای گفتند: قتل او واجب است، او را بکشید!
در آن میان حکیمی بود که فرمود:‌ چرا چنین حکم می‌کنید؟!


گفته او مورد تایید و قبول همگان می‌باشد، چون گفت فتنه را دوست دارم یعنی مال و اولاد را دوست دارم ؛ چنانکه پروردگار فرموده است:
إنّما امْوالکُم و اولادُکم فتنه
اما گفت که حق را دشمن می‌دارم یعنی مرگ حق است و من مرگ را نمی‌خواهم ؛
و امّا گفت که آنی را که نمی‌بینم شهادت می‌دهم.
یعنی شهادت بخدای یکتای بی نیاز که ندیده‌ام، می‌دهم.

 

شخصی شیر می فروخت و در آن آب می ریخت .
سالها گذشت وناگاه سیلی آمد وهمه ی اموالش را برد .
به پسر خود گفت نمی دانم این سیل از کجا آمد ؟
پسر گفت : ای پدر!
این آبی است که به شیر ریختی ؛ کم کم جمع شد و هرچه داشتیم برد .
"ما اَصابَکُـــم مِن مُصیبهٍ فَبِمـــا کَسَبَت اَیدیکـــم"
و انچه از رنج و مصیبت به شما می رسید همه از اعمال بد خود شماست .

 

مردی شنید که :
وَ فـی السمـــاء رَزَقَکُـــم وَ ما توعَدونَ
روزی شما وآنچه به شما وعده داده شده ؛ درآسمان است .

گفت:
نردبان از کجـــــا بیاوریم؟

 

عربی موسی نام در وضوخانه وضو می گرفت که ناگهان کیسه ای پول پیدا کرد . کیسه را به دست راست گرفته وبه صف جماعت شتافت .امام جماعت بعد از سوره ی حمد ؛ این آیه را خواند:
" وَما تِلکَ بِیَمینِکَ یا مُوسی"؛ ای موسی این چیست که در دست راست توست؟

عرب گفت : بخدا قسم تو ساحری ؛ وکیسه ی زر را نزد امام انداخت وفرار کرد

 

روزی فردی داخل مجلس امیری گردید، ودرحضور امیر یک طبق شیرینی بود.
امیر به خدمتکارش گفت:یک عدد شیرینی به او بدهید.

آن فرد چون شیرینی را خورد گفت:ای امیر، پروردگار متعال در سوره یس فرمود:فارسلنا الیهم اثنین
امیر دستور داد یک عدد دیگر به او دادند.

چون خورد گفت:ای امیر خدا می‌فرماید :«فعزّزنا بثالث»
امیر گفت: یکی دیگر به او بدهند.

چون خورد گفت:ای امیر خدا می‌فرماید:«فخذا اربعه منّ الطّیر».
امیر گفت یکی دیگر به او دادند.

گفت خدا می‌فرماید:«خمسه سادسهم کلبهم».
یکی دیگر به او دادند.

گفت: خدا می‌فرماید:«انّا خلقنا السّموات و الارض فی ستّه ایام».
یکی دیگر به او دادند

گفت:خدا می‌فرماید:«سبع سموات طباقاً»
یکی دیگر به او دادند.

گفت: خدا می‌فرماید:«ثمانیه ازواج».
یکی دیگر به او دادند.

گفت: خدا می‌فرماید :«تسعه رهطٍ».
یکی دیگر به او دادند.


گفت: خدا می‌فرماید:«تلک عشره کامله».
باز یکی به او دادند

گفت: خدا می فرماید:«احد عشر کوکباً».
باز یکی دیگر به او دادند

گفت: خدا می فرماید:«انّ عدّه الشّهور عندالله اثنی عشر شهراً»
یکی دیگر به او دادند

گفت: خدا می فرماید:«ان یکن منکم عشرون صابرون»،
عدد دیگر نیز به او دادند.

گفت:خدا بعد از آن می‌فرماید:«یغلبرا ماتین».
پس امیر دستور داد شیرینی را با طبقش پیش او گذاشتند.

گفت:ای امیر اگر چنین دستور نمی‌دادی هر آینه آن آیه شریفه را می‌خواندم که خدا می‌فرماید:«فارسلنا الی ماه الف او یزیدون»

امیر گفت:مرحبا به هوش و ذکاوت تو، چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو که از قرآن کریم بیان داشتید.

 

شخصی به ابوالعینــاء گفت:
یا قِرَده؛ یعنی ای بوزینه!

ابوالعینــاء در جواب گفت:"وَ ضَـــرَبَ لَنا مَثَلا"وَ نَسِــیَ خَلقَــه"  برای ما مثلی زد وآفرینش خود را فراموش کرد .:

 

یکی گفت ان کدام شتر است که در میان دو خداست!!؟

گفتند ما یک خدا شنیده ایم مگر می شود شتر میان دو خدا !!!

ان فرد گفت بله در سوره الشمس ایه 13 (فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَهَ اللَّهِ )

پس فرستاده خدا به آنان گفت زنهار ماده‏شتر خدا و [نوبت] آب‏خوردنش را [حرمت نهید

ناقه به معنای شتر بین دو الله امده است.

 

 

روزی عقیل بن ابی‌طالب در دمشق پیش معاویه نشسته بود و همه اعیان شام و حجاز و عراق حاضر بودند. معاویه بر سبیل ظرافت گفت: ای اهل شام و حجاز و عراق، آیا آیه تَبَّتْ یَدا اَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ ([Only registered and activated users can see links])را شنیده‌اید؟ گفتند: بلی، معاویه گفت: ابی‌لهب عموی عقیل است.
عقیل گفت: ای اهل شام و حجاز و عراق، آیا آیه وَ امْرَاَتُهُ حَمَّالَهَ الْحَطَبِ، فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ. را شنیده‌اید. گفتند: بلی. عقیل گفت: این حَمَّالَهَ الْحَطَبِ عمه معاویه است.
معاویه از ظرافت خود پشیمان، و از آن جواب خجل گشت

 

 

منصور دوانقی به زیاد بن عبدالله مبلغی داد تا آن را در میان افراد نابینا و یتیم تقسیم نماید. ابوزیاد تمیمی که طمع در مال داشت، گفت: نام مرا در میان نابینایان بنویس. زیاد بن عبدالله گفت: باشد می‌نویسم چرا که خداوند می‌فرماید:
...فَإِنَّها لا تَعْمَی الْاَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ؛ این کافران را چشمان سر گرچه کور نیست، لیکن چشم باطن و دیده دلها کور است.
سپس ابوزیاد درخواست کرد که نام فرزندش نیز در دفتر نام ایتام نوشته شود. زیاد بن عبدالله گفت: آن را هم می‌نویسم، هر که را تو پدری، یتیم است

 

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ
هنگامی که عبدالله بن مطرف درگذشت، پدرش با لباسهای نو و در حالی که خود را معطر کرده بود، در برابر مردم ظاهر شد، در این حال بستگانش بر او ایراد گرفتند که: عبدالله مرده است و تو این گونه در میان ما آمده‌ای؟! مطرف گفت: آیا باید گریه کنم؟ در حالی که پروردگارم به سه ویژگی مرا وعده داده و این ویژگی‌ها برای کسانی است که می‌خواهند از این دنیا به سوی خدا بروند:
الَّذِینَ إِذا اَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ * اُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ اُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛

آنها کسانی هستند که هرگاه مصیبتی به ایشان می‌رسد، می‌گویند: ما از آن خداییم و به سوی او باز می‌گردیم. اینها همانها هستند که الطاف و رحمت خدا، شامل حالشان شد و آنها هدایت‌یافتگان هستند.
آیا باز هم بعد از این باید گریه کنم؟
سپس این مصیبت بر بستگان وی آرام شد

 

 

 

ابوالعینا در ایام جوانی وارد اصفهان شد. اتفاقاً مقارن ساعت ورودش، بچه‌ها سنگ‌بازی می‌کردند و بدون نظر بر سر او سنگی زدند و سرش را شکستند. صورت و لباس‌های او به خون، آلوده گردید. این یک ناراحتی برای ابوالعینا بود.
ناراحتی دیگرش آن بود که در اصفهان دوستی داشت که می‌خواست بر او وارد شود و چون جای او را نمی‌دانست گردش زیادی کرد تا مقداری از شب گذشت و خانه دوستش را یافت و به آن جا نزول نمود. و نیز چون در خانه میزبانش، خوراکی وجود نداشت و دکانی هم باز نبود، ناچار ابوالعینا آن شب را گرسنه به سر برد تا روز شد و به خدمت مهذّب وزیر رسید. وزیر پرسید: چه ساعتی وارد شهر شده‌ای؟ ابوالعینا گفت:
فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ؛در ساعت دشوار.
باز پرسید: در چه روزی آمدی؟ گفت:
فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ؛در روز نکبت دنباله‌دار.
در پایان، سوال کرد: به کجا وارد شده‌ای؟ پاسخ داد:
بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ؛ در محلی که هیچ حاصلی نداشت.
وزیر از این جوابها خندید و او را از انعام خود ممنون ساخت

 

نوح ابن منصور پس از فتح خراسان یکی از فرماندهان خود را فرمانروای آن سرزمین قرار دا وخود به بخارا باز گشت .پس از چندی والی از دستورات نوح سرپیچی کرد ، نوح در ضمن نامه ای او را تهدید کرد ودر پایان نامه ، این آیه را نوشت :
وَ إذا اَرَدنا ان نهلِکَ قَریه اَمَرَنا مُترَ فیها فَفَسَقوا فیها فَحَقَ علیها القولُ فَدَمَرناها تَدمیرا"(اسراء/16)

و اگر بخواهیم اهل شهری را هلاک کنیم ثروتمندان آن را زیاد می کنیم .آنها سرکشی وطغیان کرده وآنگاه آن شهر مستحق عذاب می شوند ،پس منازل ایشان را خراب می کنیم .

فرمانده ی خراسان در جواب نامه ، این آیه را نوشت:

"یا نوح قَد جادَلتَنا فَاَکثَرت جِدالنــا فَاتِنا بِما تَعِدنا إن کُنتَ مِن الصادقین "

ای نوح با ما بسیار دشمنی ومجادله نمودی ، س اگر راست می گویی آنچه از عذاب وعده داده ای بیاور.(هود/32)

 

 

در زمان مامون شخصی گناهی کرد و فرار کرد. برادرش را گرفتند و نزد مامون آوردند.
مامون به او گفت: برادرت را حاضر کن وگرنه تو را به جای او می کشم.
آن شخص گفت: ای خلیفه اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو دستور دهی که مرا آزاد کند، آیا آن سرباز مرا رها می کند؟
گفت: آری.
گفت: من هم حکمی از پادشاه دارم که اطاعت او بر تو لازم است و باید مرا رها کنی.
گفت: آن پادشاه کیست و حکمش چیست؟
مرد گفت: آن پادشاه، خداوند متعال است که می فرماید: «ولا تزروا وازره وزر اُخری» ؛ «و هیچ کس بار گناه دیگری را بدوش نمی کشد.»
مامون از کرده خود پشیمان شد و گفت : او را رها کنید که حکمی صحیح آورده است.

 

 

صبر پیامبران
در زمان هارون الرشید ، مردی ادعای پیامبریک کرد . او را پیش هارون الرشید آوردند . خلیفه دستور داد تا پیامبر دروغین را تازیانه بزنند . او را بر زمین انداختند و پشت و پهلوی او را با شلاق سیاه کردند ، و آن بدبخت ، موقع شلاق خوردن ، ناله و فریاد می کرد و خیلی بی صبری می نمود . مامون که کودکی بیش نبود و در آن جلسه حضور داشت ، نزدیک آمد و خطاب به آن مرد گفت : فاصبر کما صبر اولوالعزم من الرسل (احقاف /34 صبر کن همانگونه که پیامبران الوالعزم صبر کردند.

 

 

 

وَ مِنَ الْاَعْرابِ مَنْ یُوْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ
شخصی در نماز جماعت حاضر شد، شنید که امام جماعت این آیه را می‌خواند:
الْاَعْرابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً؛ بادیه‌نشینانِ عرب، کفر و نفاقشان شدیدتر است.
مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد. شنید که امام جماعت این آیه را می‌خواند:
وَ مِنَ الْاَعْرابِ مَنْ یُوْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ؛ گروهی از عربهای بادیه‌نشین، به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند.
مرد گفت: ای امام! معلوم است چوب در تو اثر کرد!

 

شخصی به زاهد باکرامت مرحوم آیت الله آخوند ملا علی معصومی همدانی (1274-1357ش) عرض کرد:
شما همدانی ها چرا هر چیزی را دو مرتبه می گویید مثلا می گویید:
نان مان، آب ماب، بشقاب مشقاب؟
ایشان در پاسخ فرمودند:
مگر نمی دانی که خداوند در قرآن فرموده است:
"هاروتَ وماروتَ" *


پی نوشت:
*بقره/102، هاروت وماروت نام دو فرشته است.

 

مسکینی به نزد امیر آمد و گفت : به مقتضای آیه ی ( انما المومنین اخوه) مومنان برادر یکدیگرند مرا در مال تو سهمی است ، چرا که برادرت هستم .
امیر گفت تا یک دینار به او دادند .
مسکین گفت : ای امیر این مبلغ کم است .
امیر گفت : ای درویش تنها تو برادر من نیستی بلکه همه ی مومنان عالم برادر من هستند پس اگر مال مرا به همه ی ایشان قسمت کنند به تو بیش از این نرسد .

 

 

شیخ شرف الدین درگزینی از دانشمند معروف مولانا عضدالدین ایجی سوال کرد که خداوند در کجای قرآن نامی از من برده است؟ مولانا جواب گفت: در کنار علما: قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون
آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند؟!


وزی خاقانی شاعر بزرگ وارد مجلسی شد. او را به قصد تخفیف زیر دست شخصی عاری از علم و فضل نشاندند. خاقانی بلافاصله خطاب به صدر نشین مجلس گفت:
گر فروتر نشست خاقانی
نه ورا عیب و نه تو را ادب است
قل هو الله نیز در قران
زیر تبت یدا ابی لهب است


روزی یک نفر یهودی به حضرت علی گفت : هنوز پیامبر شما را دفن نکرده بودند که اختلاف در میان شما پیدا شد. حضرت فرمود: اختلافی که در میان ما پیدا شد از فراق او بود نه در دین او حال انکه پاهای شما هنوز از گل و لای نیل خشک نشده بود که به پیغمبر خود گفتید: (( اجعل لنا الها کما لهم الهه برای ما خدایی پیدا کن همچنان که برای بت پرستان خدایی است. یهودی از جواب حضرت منفعل گشت.


شخصی به نزد یکی از دوستانش رفت, چون بر او وارد شد, او را دید که مشغول خوردن انجیر است. دوست مورد نظر گمان کرد که او انجیر خوردنش را ندیده است. از این رو انجیرها را در میان دامن خود ریخت و زیر کرسی نشست . تا اینکه آن شخص وارد شد و بعد از صحبتهای مختلف به دوستش گفت:
تو از قرآن چیزی حفظ کرده ای؟ دوست تازه وارد گفت: آری یک سوره از حفظ دارم.
گفت : بخوان گفت: و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین
صاحب انجیر گفت اول سوره را فراموش کردی, اول آیه والتین است.
گفت آری , ولی من دیدم تین (انجیر) در دامن تو در زیر کرسی به خواب رفته نخواستم نام او را ببرم که از خواب بیدار شود و ناچار برخاسته و سلام کند.


شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد. به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟

بهلول گفت: البته که هست.

مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است، بگو! بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.!


یارو هزار تومن میندازه صندوق صدقات، تا غروب وامیسته اونجا هرکی میاد پول بندازه میگه آقا برو من حساب کردم!


یه روز یه آمریکاییه می‌خواسته پوستر نمایندشون رو بزاره روی دیوار، هر کاری می‌کرده نمی‌شده، بعد سه روز می‌فهمه که نمایندشون قوز داره و به دیوار نمی‌چسبه!


از شخصی می پرسند «چرا قرصات را سر وقت نمی خوری؟»
پاسخ می ده : «می خوام میکروب ها رو غافلگیر کنم.»


یک روز یک گنجشک با یک موتوری تصادف می کند و بی هوش می شود. وقتی به هوش می آید، می بیند در قفس است. می زند توی سرش و می گوید: «بیچاره شدم، موتوریه مرد!»


شخصی در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!

 

 

 

بخیل و قرآن
به بخیلی گفتند : چرا به فقرا نان نمی دهی ؟
در جواب این آیه را خواند :
(( انطعم من لو یشاءالله اطعمه ))
یعنی اینها بندگان خدایند و اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد . فضولی به من نیامده است !

 

 

پسر حاضر جواب
امیر اسماعیل گیکلی پسر خوانده‌ای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب می‌کرد که چگونه به این زشتی شده است؟
قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پست‌ترین پستها برگردانیدیم.» (سوره تین _4 و 5)
چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (سوره یس _78) قاضی خجل گشت و دیگران از حاضر جوابی پسر متعجب شدند.