خاطرات عمره

بسم الله الرحمن الرحیم

با نام خدا برآن شدم تا به سفر عمره ی حج مشرف شوم گله ندارم از صف ها و انتظار های چندین ماهه و هزینه های ریز و درشتش همه را به حساب تقدیر و موانع دنیایی گذاشته ام تا برای رفتن به این سفر همت و علاقه خود را بسنجم.

کار رسید تا به آنجا که شماره ی روی فیش من بختش باز شد. صف ایستادم تا در لیست هتل ها ؛ پرواز ها و کاروان های از قبل برنامه ریزی شده؛  انتخاب اصلح کنم !! حساب کتاب مالی انجام شد . من فیش بده ؛ او الباقی را فیش بده؛ من واریز کن تو رزرو کن ؛ خلاصه دوماه قبل از اعزام به جلسه ای دعوت شدیم .... همه ی هم کاروانی ها گوشه ی مسجد نشسته ایم؛ یکی می گفت من تاجرم؛  آن یکی گفت من رئیسم ؛ کارخانه دارم ؛ آن یکی که کمی هم دور بود گفت من کشاورزم ؛ وای از آنها که سفر چندمشان بود. خلاصه تا اربابان قافله عشق با تاخیر و طنازی بیایند؛ ساعتی در انتظار گذشت.

یکی آمد ؛ سلامی داد و علیکی گرفت ؛ من حاجی هستم راهنمای عمره ی شما این لیست وسایلتان و این هم مبالغ ساک و خروجی... جلسه بعد می گویم مقررات کشور میزبان چیست !!

آن یکی آمد گفت : من معاونم ؛ این هم لیست کامل ممنوعات و مشروعات شماست ... فرودگاه و هتل با خانه فرق دارد زیاد ... سرویس ها فرنگی است و آفتابه نیست!!

تا که نوبت به روحانی کاروان رسید ؛ اول بخاطر بسپارید سوره حمد را می پرسم تک به تک ؛ دوم دفتر می آورم برای خمس و زکات حاجی باید صاف کند قبل از طواف؛ سوم احرام از محرمات را باید بدانید،  بیست چهار چیز است هر کدام گوسفند دارد و یا چند مشت طعام..؛ تا وصیت نکرده ای این سفر را آغاز مکن... خلاصه آنقدر در اهمیت این موضوع گفت که حتی لباس احرام با پول بدون خمس حرام است که ترسیدم بگویم : آقا من پشیمان شدم پولم را بده من پیاده می شوم.

چند کتاب برای آشنایی مکه و اعمال و مناسک دستمان دادند و گفتند این محصول فرهنگی است خودتان را بستر سازی کنید تا با بینش و درایت لازم وارد سزمین وحی شوید

آن شب تا به صبح چشمم نخفت یادم افتاد که قیصر امین پور می گفت:

پیش از اینها فکر می کردم خدا

 

 

خانه ای دارد میان ابرها

هیچکس از جای او آگاه نیست

 

 

هیچکس را در حضورش راه نیست

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

 

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

 

 

مهربان و ساده و زیبا نبود

 

هرچه می پرسیدم از خود از خدا

 

 

 

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

 

زود می گفتند این کار خداست

 

 

 

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

 

 

 

هرچه می پرسی ، جوابش ْآتش است

 

تا ببندی چشم ، کورت می کند

 

 

 

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

 

کج گشودی دست ، سنگت می کند

 

 

 

کج نهادی پای لنگت می کند

 

تا خطا کردی، عذابت میکند

 

 

 

درمیان آتش آبت می کند

 

هر چه بگویم که در این یکماه چه ها شنیدم کم گفته ام ؛ نمی دانید تا جلسه بعد چه کشیدم !! در هول ولای وصیت نوشتن ؛ محاسبه خمس و زکات ؛ حلالیت گرفتن , عجب غلطی کردم ؛آمدم کار ثواب کنم کباب شدم. آمدم به خدا نزدیکتر بشوم ... حالا دیگر از ترس نمی توانم نمازم را با حواس جمع بخوانم .

 

ترس از گفتن لبیک وجودم را فرا گرفته بود نکند من بگویم لبیک نتوانم از عهده اعمال برآیم و تا آخر عمر خیلی چیز ها به من حرام شود... شروع کردم به یرملون ؛ ادغام و مخارج حروف تا جاییکه که همکارانم تغییر لهجه را در گفتار من احساس کرده بودند.

 

هر طوری بود جلسه بعد رسید ؛ ...با امکانات هتل و شرایط پرواز کاری نداشتم... معتاد هم که نبودم تا جا سازی کنم.  تا وقت دیدار روحانی دلم قرار نداشت ؛ همان نماینده تام الاختیار خداوند در امور زمینی من !! نمازم را خواندم پنج غلط گرفت گفت: برو تمرین کن اینطوری نماز می خواندی؟ حسابت چقدر شد صاف می کنی و یا دست به دست می کنیم ؟ بر گردنت بماند تا بیایی پرداخت کنی....خلاصه به خانه رسیدم فهمیدم تا کنون

 

نیت من در نماز و در دعا

 

 

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود

 

 

 

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

 

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

 

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 

هنوز باورم نمی شد که می خواهم حاجی شوم ؛ هنوز فکر می کردم راه فراری هست  تا از این امتحان  فرار کنم ؛ تا جلسه آخر که بلیط پرواز را دستمان دادند و مطمئن شدم که باید رفت و قطعی شدن این حرکت یعنی خسی در میقات. مخصوصاً در این جلسه آخری؛ از غسل وحوله ؛ طواف و  سعی؛ مقام و صفا؛ حطیم و تقصیر را گفت و توجیه کردند و آموزش نظامی مقدماتی را برای حمله به شیطان نفس پیدا کردیم تا بتوانیم با پیروزی در این عملیات از نظر معنوی کامل گردیم و بصیرت پیدا کنیم. ان شاء الله

 

به خودم دلداری می دادم تو توانسته ای رودخانه کارون را شنا کنی ؛ تو توانسته ای یک تریلی را با هجده چرخش برانی ؛ تو بارها زیارت امام رضا ( ع) در مشهد رفته ای؛  از او کمک بخواه خودش تو را در مقابل وسوسه های شیطان حفظ می کند.

 

اما نمی شد دل در دلم نبود، چند شب قبل از پرواز  نمی توانستم بخوابم گاهی که سر کار خوابم می برد در خواب میدیدم ؛ اعمالم اشتباه شده و همه مرا با انگشت نشان می دهند که می گویند : تو اومدی بری عند الله از عبد الله هم افتادی!!

 

خلاصه هواپیما پرید در این 3 ساعتی که در آسمان بودیم تمام مراسم بدرقه را مرور کردم. دستان که پشت سرم آب ریختند و منتظر سوغاتی بودند! با هجوم پشت خط قرمز و استرس در فرودگاه و ارزش ایرانی اصلاً کاری ندارم ؛ اون 5 ساعت اتوبوس سواری در بیابان جده تا مدینه را هم نمی گویم اینها خاطرات سفرند و آنچه برایم جالب بود مدینه بود و اینکه همه چیز آماده بود تا رسیدیم به اتاق هایمان روی تخت که دراز کشیدم ؛ شنیدم مدیر راهنما در راهرو داد می زند نماز صبح لابی هتل باشید ساعت 4 حرکت می کنیم.

 

چشمانم را بستم و از شدت خستگی نفهمیدم کی صبح شد ... از میان صف اعرابی که از سحر آنجا نشسته بودند گذشتیم وارد حرم شدیم،  پیش نماز ، شروع کرد،  جزء 29 را قرائت کرد  و ده دقیقه  بعد هم سلام داد ...بعد از تعقیبات صبح و تکرار مجدد نماز توسط هم کاروانی ها دور هم جمع شدیم.  با نجوای  روحانی کاروان با حرم پیامبر( ص) ؛ سکو و ستون ؛ مقام و منبر، روضه و ... آشنا شدیم . تا مجلس زنانه نشده سریع نماز زیارت ، نیابت ، اجابت و هر چی بلد بودم خواندم و را ه افتادیم سوی بقیع.

 

 

 

همانطور ی که قبلاً هم گفته بودند، در بقیع در روبروی قبور ائمه (ع)  که نه گریه، نه زاری؛ نه شیون؛ نه زیارت نامه؛ نه بحث؛ نه جدل ... فقط نجوا و تماشا... نمیدانید چه حالی داشتم وقتی که چشمم افتاد به قبور برهنه بقیع را زیر آفتاب داغ مدینه که با زنجیر ما را از ایشان جدا کرده بودند یادم افتاد زنجیر امام سجاد(ع) و گونه ی سرخ مادرش زهرا(س) .

 

با خودم گفتم ایکاش می توانستم فریاد بزنم واز ته دل سلامی به ایشان عرضه کنم و دو رکعت نماز عاشقانه در آنجا بخوانم و همراه کبوتران بقیع بال بگشایم تا آسمان تشیع.. اما نشد و دلم ماند در بقیع


 

چند روزی در بازار ها ؛ زیارت  دوره و مسجد شیعیان گذشت تا یکروزی اعلام شد در سالن اجتماعات هتل جلسه است ؛ حضور الزامی ، بیائید که فردا بارها یتان  پس فردا خودتان می روید مکه ... می خواهیم اعمال را قبل از عملیات مرور کنیم.

 

 در آن جلسه بصورت فشرده با محیط عملیات و موانع آن آشنا شدیم به گونه ای که قرار شد همه وسایل خود را با ماشین قلاب بفرستیم و خودمان با لباس رزم برویم مسجد شجره. بقیه  هم از هتل های دیگر می آیند . نماز می خوانیم و شب که شد می رویم زیر سقف ماشین ، پرده ها را می کشیم  تا شب در تاریکی در حالیکه تصویر مان در شیشه نیفتد برسیم به مکه ، رمز عملیات هم لبیک ؛ اللهم لبیک.

 

از ساعت 4 با سلام و صلوات با چشمانی اشکبار از کوتاهی عمر سفر و ترک سعادت و آرزوی زیارت مجدد همه یکرنگ و بی تجملات در لابی هتل جمع شدیم دیگر فرقی بین رئیس و مرئوس نبود با بدرقه عوامل هتل و خواندن یک انشاء توسط معاون فرهنگی سوار بر اتوبوس های رواحل بطرف ابیار علی رهسپار شدیم .

 

مسجدی بود کبیر ، فضایی بود جمیل ؛ جمعیتی بود کثیر ؛ استرسی بود عجیب

 

به صف وارد محوطه مسجد شدیم . خانم ها هدایت شدند قسمت زنانه مسجد تا معینه بعثه هدایتگر ایشان باشد . آقایان روبروی محل دوش ایستادند؛ روحانی سفارشات آخر را محکم و جدی انجام می داد ؛ غسل بر گردن نمانده باشد ؛ لباس زیر تنتان نمانده باشد و ... نمانده باشد.

 

داخل مسجد شدیم ، تا دو رکعت نماز بخوانیم ... هر دقیقه که به اذان مغرب نزدیک و نزدیکتر می شدیم صدای ضربان قلبم را می شنیدم . فشار جریان خون را در زیر پوست گردنم احساس می کردم . نوک انگشتان بی حس شده بود.

 

خودم را سپردم به خودش همچون شب عملیات گفتم راضیم به رضای تو یا کریم . نمازی به یاد شب عملیات کربلای چهار و به یاد تمامی دوستانم اقامه کردم.

 

مثل همیشه اذان مغرب گفته شد ، پیش نماز عربی گفت الله اکبر ؛ نماز را خواندیم نیمه به فرادا نیمی به جماعت. وارد محدوده مسجد شدیم روبروی محراب حوله را باز کردم و بستم ،لبیک گفتم و هر چه ایستادم جوابی نیامد ؛ خدا را شکر سالم بر می گردم ایران


 

نمی دانم اصلاً خوابیدم یا بیدار بودم ولی این راه 5 ساعته ؛ یکروز شد تا از فاصله 25 کیلومتری ساعت بزرگ مکه را دیدم ساعت از نیمه شب گذشته بود خیلی ها صلوات می فرستادند، بعضی ها الله اکبر می گفتند . خیلی ها از بلندی آن صحبت میکردند . تعدادی شیطان را لعنت می کردند که نمادش را بالای کعبه بنا کرده است .روحانی خوابیده بود تا برای اعمال خودش را شارژ کند.

 

اتوبوس در کنار هتلی بلند ایستاد . عده ای انتظار ما را می کشیدند خستگی و خواب در چهره بعضی از آنها مشخص بود پذیرایی کردند کلید اتاق هایمان را گرفتیم با تذکرات روحانی بدون نگاه کردن به آینه و یا شانه کردن مو و یا کاری خلاف وارد اتاقمان شدیم . وضویی تازه کردیم و دقایقی بعد همگی خود را در روبروی پرده ی سیاه خانه ی خدا دیدیم.

 

باورم نمی شد . یعنی درست دارم می بینم . این منم ؟ من روبروی خانه ات ایستاده ام ای خدای بزرگ، یعنی من مهمان تو ام ؟ یعنی تو به من لیاقت دادی تا کنار درب خانه ات دست گداییم را دراز کنم؟

 

یعنی سالها دعای من که در شب های قدر می گفتم: خدایا زیارت خانه ات را نصیب من کن مستجاب شده؟ باورم نمی شود یعنی تو با دیده کریمت این  بنده گناهکار را راه دادی به حریمت؟

مو به تنم سیخ شده بود.  این همان قبله ای است که سالها بطرفش نماز میخواندم؟ این همان خانه خداست؟ این همانجاست که هر دعایی بکنی مستجاب می شود.

 

نا خود آگاه رفتم به سجده اشک در چشمانم دوید . دیگر نمی شد مخفی کرد شانه هایم لرزید ، صدایم بلند شد ناله به هق هق تبدیل شد . خودم را رها کردم در آغوش دوست ... بگونه ای که صدایم در میان صدای ناله هم کاروان ها گم شد که همگی می گفتند : الحمد الله یا رب العظیم.


 

با راهنمایی روحانی کاروان در آن جمعیت پشت سرش ایستادیم . چند قدمی همان سنگ نشان؛  که خط شروع طواف است. دور اول را با احتیاط و ترس قدم برداشتم نه چپ و نه راست نگاه کردم . همه حواسم به این بود از گروه جدا نشوم. هر چه روحانی می گفت تکرار می کردم. کار رسید به دور پنجم ؛ یکی گفت دور بعدی آخریش است. یکی گفت چهاریم ، خلاصه در گروه هم همه افتاد روحانی گفت: من حواسم جمع است به من نگاه کن بیا جلو!!

 

با سلامتی هفت دور خانه خدا را زدیم و رفتیم پشت مقام ابراهیم (ع). مانند دیده بان توپ 106 خودمان و مقام و کعبه را در یک خط قرار دادیم و با تمام دقت و فشار مخارج حرف را خارج کردیم تا جاییکه می خواستم به روحانی بگویم نایب من هم میشود؟.

 

رسیدیم به سعی ؛ اول رفتیم صفا ؛ دوباره رفتیم صفا، باز هم رفتیم صفا وسطش دویدیم از روحانیت جلو نزن برنگرد وایستا برسیم خلاصه از همه تقصیرات بر مروه تقصیر کردیم.

 

یک نفس راحت کشیدیم . طواف تمام شد . رفتیم سراغ آب زمزم... برای از بین نرفتن لذایذ دنیا طواف بعدی و نمازش را با دقت بیشتر به اتمام رساندیم که صدای اذان صبح در محوطه حرم پخش شد با همان لباس به جماعت صبح ایستادیم نمی دانم کدام سوره بود و چقدر طول کشید گاهی سر نماز احساس می کردم کعبه از حالت مکعب خارج می شود تا به خودم می آمدم متوجه می شدم تکیه داده ام به شانه بغل دستی. آسمان داشت آبی می شد که نماز صبح را سلام داد و من در آن جمعیت گروهم را گم کردم ...خسته بودم و گرسنه ؛ سینه خیز از محوطه حرم بیرون آمدم از دمپایی من خبری نبود.

 

پابرهنه رفتم ایستگاه و خودم را رساندم اتاقم و با همان لباس روی تخت خوابیدم. به این فکر می کردم از بقیه خبری ندارم در مجموع این عملیات چه شد ؟ کی برنده شد؟ نمی دانم چقدر بی هوش بودم که هم اتاقیم وارد شد.  از شدت درد ، سوزش عرق سوز در زیر بغلم از تختخواب پایین آمدم، لباس های احرام را لوله کردم توی ساک و رفتم داخل حمام، نمی دانم چقدر لباس احرامم به همان حالت بود چون برای طواف مجدد که برداشتمش بوی تُرشی می داد.

 

ایام به سرعت گذشت آنقدر درگیری لیست خرید و  اجناس 10 ریالی شدم ؛ آنقدر در گیر صبحانه سلف سرویس و دستشویی فرنگی شدم که یادم رفت سالها آرزویم این بود که به چنین جایی بیایم آنقدر می ترسیدم که دلم نمی خواست دوباره به طواف مجدد بروم اما اسمم را نوشتم و شب رفتیم مسجد تنعیم!!

وقتی برای طواف مجدد وارد حرم شدم خودم را اینبار از گروه جدا کردم... کمی در گوشه ای نشستم به این خانه ی زیبا و به یادگار مانده از هزاران سال قبل از خلقت آدم خیره شدم . این خانه که یک سنگ نشان بیش نیست تا حاجی راه را گم نکند همه از سنگ و چوب است یاد آن جمله پر نغز افتادم که میگفت: به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک ؛ چرا باید به دور تو بگردم ؛ ندا آمد، تو با پا آمدی باید بگردی ؛ برو با دل بیا تا من بگردم...

 

نه منظور این سفر چرخیدن دور خدا و راه های دور زدن او نیست. قرار است چیزی را کشف کنیم آنهم رابطه ای است که سالهاست یکطرفه شده ؛ در این وادی بندگی ؛ در مسلک خالق و معبودی ؛ فقط و فقط خداست که عاشقانه ما را به اشتیاق نشسته است. زمان آشتی کردن و برگشتن و شستن تن و ذهن است...

 

نمی دانم چقدر در این افکار بودم چون همگی آماده شدند برای نماز عشاء بعد از نماز رفتم طرف خانه ی خدا در حجر اسماعیل زیر ناودان طلا دو رکعت نماز خواندم بدون ترس و وحشت . خیره شدم به پرده سیاه که با ابریشم ذکر خدا را بافته بودند و با خودم گفتم؛ آن خدای پیش از این را باد بُرد.


 

با خود می اندیشیدم  اگر شوق بندگی و درک این دربندِ خدا بودن را بما می گفتند ؛ چه بسا بهتر ؛ آگاهانه و مشتاقانه این چند روز را عبادت می کردیم. چرا ما را از سختی اعمال ترساندن ؟ چرا از ابتدا نگفتند این مراسم آشتی کردن با خداست؟ آنقدر هم سخت نیست، اگر ببندیم دل جای بستن احرام .

 

چرا از روز اول نگفتند به مهمانی خدای رئوف و رحمان می رویم ؛ همانی که سخت نمی گیرد همانقدری که ما سخت عبادت می کنیم و یا عبادت را سخت می کنیم؟  قرار نبود در این نمایش و رزم گاه به خدا بیائیم قرار بود به خود آییم . در بسیاری از ما ترس از اعمال باعث شده بود فقط نقش حاجی را بازی کنند و بسیاری هم بعد از طواف مانند جهانگردان و توریستان  و بسیاری مانند مارکوپلو؛ تاجر شده بودند.

 

چند روز آخر این سفر را سعی کردم بیشتر وقتم را طوری تقسیم کنم وقت نماز داخل حرم باشم . کم کم رسیدیم به روزی که هیچ دوست نداشتم. همه جمع شده بودیم در حیاط حرم تازه خیلی ها از خواب بیدار شده بودند. خیلی ها هنوز در خواب بودند و بسیاری هنوز باور نداشتند. وای که چه حالی داشتم هنگام طواف وداع . در حالی می چرخیدم که گویی من ایستاده ام و او می چرخد.

 

دور اول طوافم را وقتی الله اکبر گفتم که کعبه با آن عظمتش در نگاه من غرق شده بود !! ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد. در دور دوم گرمی قطرات اشک را روی گونه ام حس می کردم. کلمات کتاب دعای طواف؛ زیر اشک من اینطرف و آنطرف میدویدند.

 

برای دور سوم صدایم شروع کرد به لرزیدن و کم کم دعای طواف با ناله همراه شد. برای دور چهارم کتاب دعا را گذاشتم کنار با زبان خودم با او درد دل کردم. ذکرش را گفتم ؛ صدایش کردم؛ نعمت هایی که به من داده و شکر نکردم را نام بردم.

 

برای دور پنجم همانگونه که دو دوست با هم بعد از سالها غربت و دوری صحبت میکنند؛ نجوا کردم، بهانه آوردم ؛ توجیه کردم تمامی کاستی ها و کوتاهی ها را ... همه را هم انداختم گردن شیطان و مشغله کاری.

 

برای دور ششم با او قرار گذاشتم ، قول دادم ، تعهد دادم که همان باشم که او می خواهد، همان کنم که او می پسندد، بنده ای باشم لایق خداوندی او تا ابلیس نگوید " این بود همان که من سجده نکردم"   .

 

برای دور آخر ؛ احساس کردم که دیگر روی زمین نیستم ، هم بال فرشتگان طواف می کردم . احساس سبکی داشتم . از نظر جسمی و روحی تخلیه شده بود همه ی انرژی های منفی من میان انرژی عظیم این چرخش عجیب....در همان حال یاد کسانی افتادم که التماس دعا داشتند خودم و آارزو هایم را فراموش کردم همه را تک به تک نام بردم برایشان دعا کردم و سعادت دنیا و آخرت خواستم ... تا طواف تمام شد .

برای نماز طواف که پشت مقام ابراهیم ایستادم ؛ مناره های گوشه ی حیاط کج می شد و معوج ؛ بی اختیار اشکم میریختم، هر دو دستم را بردم بالا و گفتم : خدایا این بنده ات که تازه به دنیا آمده را تو حامی باش پناه می برم به تو از وسوسه های شیطان رجیم  و بسم الله الرحمن الرحیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این خدای مهربان و آشناست

 

 

 

 

 

 

نویسنده : رضا پورشیخ 1392     

 

دوستی از من به من نزدیکتر

 

 

 

از رگ گردن به من نزدیکتر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

 

 

 

نام او راهم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

 

 

 

چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا

 

 

 

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

 

 

 

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان در بارهی گل حرف زد

 

 

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

 

 

 

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

 

می توان  با او صمیمی حرف زد

 

 

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی ازپرواز خواند

 

 

 

با الفبای سکوت آواز خواند

 

 

 

 

 

 

 

شعر از قیصر امین پور