حضرت ابراهیم

 

آموزش داستان قرآنی

 

موضوع:آموزش داستان قرآنی             مقطع : ابتدایی      پایه :سوم                                         محل تدریس : کلاس

 

 

 

زمان پیش بینی شده : 40 دقیقه           روش تدریس : فعال                   نوع ارزشیابی : شفاهی        تعداد فراگیران : 20 نفر

هدف کلی :آموزش داستان قران کریم

هدف جزئی :آموزش یکی از داستانهای قران کریم

هدف رفتاری :

1-دانش اموز بتواندنام پدر ونام مادر حضرت ابراهیم را بیان کند

2--دانش اموز بتواندنام چشمه جوشیده شده زیر پای حضرت ابراهیم را بیان کند .

3-دانش اموز بتواند چند بار طی کردن فاصله میان دوکوه را که هاجر به دنبال اب گشت را بیان کند

حیطه شناختی :

 تقویت ایمان به خداوندواعتقاد به خدای یکتاوتوکل به او

روانی حرکتی :

دانش اموز بتواند داستان راباذکر جزئیات برای دوستان وپدر ومادر تعریف کند

عاطفی :

خداوند نگهددارنده مردم است واداره همه امور به دست اوست

وسایل مورد نیاز:کتاب و تصاویر کشیده شده .

رفتار ورودی :معلم با لبخند و سلام وارد کلاس میشود بعد از خوشو بشی کوتاه با دانش آموزان وبانام خدا کلاس خود را شروع میکند ابتدا به حضور و غیاب دانش آموزان وسپس به دیدن تکالیف میپردازد وسپس به اصلاح در کار میپردازد.

ارزشیابی تشخیصی :معلم قبل از ارائه درس جدید از دانش اموزان سوالاتی دربارهی درس گذشته میپرسد تامطمئن شود دانش اموزان ان درس را فرا گرفته اند.

 

 

ایجاد انگیزه :امروز میخواهیم بایک داستان قرانی همراه شویم خوب به این داستان گوش کنید تا درباره آن باهم صحبت کنیم .

داستان وارائه درس :

گام اول :بچه ها در آیه هایی که امروز خواندیم کلمه ابراهیم ودیدید ؟داستان امروز راجع به یکی از معجزه های حضرت ابراهیم(ع)است.

گام دوم :کتاب ها بسته همه به تصاویر چسبانده شده روی تابلو نگاه کنند

گام سوم :تعریف داستان چشمه زمزم

حضرت ابراهیم وهمسرش هاجر درسرزمین شام زندگی میکردندخدا به او وهمسرش هاجر درسن پیری فرزندی بخشید نام او رااسماعیل گذاشتند هنوز مدت زیادی از تولد اسماعیل نگذشته بود که خداوند به حضرت ابراهیم فرمان داد که همسر وفرززندش را به سرزمین مکه ببرد وانها رادر همان جابگذاردوباز گردد

حضرت ابراهیم فرمان خدا راپذیرفتو هاجر واسماعیل رابه شتری سوار کرد وبه سوی مکه رفتند وقتی به انجا رسیدند بیابانی خشک وبی آب وعلف دیدند دران بیابان هیچ کس زندگی نمیکرد هاجر نگران شد حضرت ابراهیم به او گفت :خدابه من فرمان داده  است که من شما را اینجا بگذارم ولی نگران نباش آنگاه حضرت ابراهیمدستهایش رابه دعا بلند کرد وگفت:ربنا انی اسکنت من ذریتی....." پروردگارا/من به فرمان تو خانواده خود را به این سرزمین آوردم  تو نیز نگبان انان باش .

حضرت ابراهیم همسر و فرزندش را به خدا سپرد و به سرزمین شام برگشت. آفتاب گرم بر همه جا میتابید اسماییل از خواب بیدار شد و چون تشنه بود شروع کرد به گریه کردن هاجر به سراغ ظرف آب رفت ولی یک قطره آب هم در آن نبود به اطراف نگاه کرد از دور آبی دید وبه سوی آن دوید اما وقتی جلو رفت متوجه شد که سراب است برگشت وبه سمت دیگر نگاه کرد دوباره آبی دید و به سوی آن دوید اما باز هم سراب بود او برای یافتن آب فاصله ی بین دو کوه کوچکی را که در آنجا بود هفت بار طی کرد سرانجام هاجر خسته شد و به سراغ کودک خود رفت ناگهان دید از زیر پای اسماعیل همان جایی که او پاهای کوچکش را به زمین زد یک چشمه آب جوشیده است هاجر خوشحال شد و فریاد زد خدای بزرگ ! چشمه چشمه ... نام چشمه را زمزم گذاشتند. کم کم پرندهای در آنجا فرود آمدند و آب نوشیدند مدتی بعد گروهی هم از صحرا نشینان به کنار چشمه آمدند و در آنجا ساکن شدند رفته رفته تعداد آنها بیشتر شد و شهر مکه به وجود آمد . هاجر خدا را شکر کرد و دانست که دعای حضرت ابراهیم قبول شده است و دیگر او و اسماعیل تنها نیستند .

"در مرحله ی داستان و قصه گویی به معنای هر کلمه نیز اشاره می شود."

 

 

ارزشیابی پایانی

1. نام چشمه ای که در زیر پای حضرت ابراهیم جوشید چه بود؟

 

2.هاجر چند بار فاصله ی بین کوهها را برای آب طی کرد ؟

 

 

ارائه تکلیف خلاقانه

 

ادامه ی داستان را از پدر و مادر سوال کرده و یک نقاشی از  آن بکشید ؟